ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشترباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

کلبه‌ی من خسته، ولی ناامید نه.

میان کلبه‌ای چوبی روزگارم را می‌گذراندم. چوب‌های خستهٔ کلبه، آهنگی غمگین را مدام تکرار می‌کردند؛ آهنگی که انگار سال‌ها بود پایان نداشت.

اما خوبی کلبه این بود که پنجره‌ای داشت. پنجره‌ای بسته که هنوز مرا امیدوار نگه می‌داشت.

با خودم می‌گفتم پشت این پنجره هر چه باشد، شاید بتواند مرا از این کلبهٔ نفرین‌شده رها کند. تنها معما این بود که پشت پنجره دریاست یا خشکی؟ آیا موج‌های آبی انتظارم را می‌کشند یا سرزمینی خشک که تا چشم کار می‌کند امتداد یافته است؟

سرانجام تصمیم گرفتم پنجره را بگشایم.

و همان‌جا بود که دوباره کویر را دیدم...

تا چشم کار می‌کرد بیابانی لم‌یزرع گسترده بود و طوفان شن، هراس‌انگیزترش می‌کرد. شن‌ها خانهٔ امیدم را آرام‌آرام زیر خود دفن کردند.

مانده‌ام چگونه یک سال تمام سرشار از شوق گشودن آن پنجره بودم.

اما با همهٔ این‌ها، پنجره را دوباره نبستم.

شاید روزی قاصدکی در میان شن های این بیابان از کنار پنجره بگذرد و به سوی من بیاید؛ قاصدکی که پیغام مرا به دریایی دور برساند که هنوز آن را ندیده‌ام، اما باور دارم جایی آن سوی افق وجود دارد.

پنجرهکار
۰
۰
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی نه بیشتر
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید