ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوهباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

یک آنچه گذشت صادقانه از خودم قسمت دوم

شاید آنچه بر من گذشته، برای خیلی‌ها داستان جذابی نباشد؛ چون واقعیت، و مخصوصاً واقعیت بعضی وقت‌ها، تلخ است. اما هرچه گذشته، مستند زندگی ماست و همین خودش ارزش یک‌بار خواندن را دارد. خیلی از حرف‌هایی که اینجا می‌نویسم، شاید عده‌ای از گفتنش شرم کنند؛ اما علاقه من به خاطره‌نویسی، ترس از قضاوت شدن درباره گذشته را بی‌معنا می‌کند. این‌ها برای من حوادثی هستند که گذشته‌اند و دیگر نسبت به آن‌ها احساس پشیمانی و حسرت ندارم، اما نوشتنشان برایم جالب است.

سال اول دبیرستان را گذراندم. بگذریم… در یک پست دیگر توضیح داده‌ام ادامه‌اش چه شد و چگونه دیپلم گرفتم. لینک آن پست را اگر دوست داشتید، زیر همین نوشته می‌گذارم. فقط همین را بگویم که سه مدرسه عوض کردم: دو دبیرستان و یک هنرستان در رشته حسابداری. اما در نهایت نتوانستم آنجا ادامه بدهم و از طریق کار و دانش بزرگسالان، در رشته کامپیوتر دیپلم گرفتم.

اما درباره حال روحی‌ام اگر بخواهم بنویسم: از سال ۱۳۸۰ با توصیه برادرم که پزشک عمومی بود، شروع به مصرف داروهای ضدافسردگی مثل فلوکستین کردم. بعدها که به پزشک متخصص مراجعه کردم، برایم تشخیص اختلال دوقطبی گذاشتند و تا الان هم دارو مصرف می‌کنم. الان خدا را شکر نوسانات روحی مثل آن دوره‌ها نیست.

چیزی که بیشتر آزارم می‌داد، حس خودکم‌بینی بود. شاید به‌صورت به‌هم‌ریختن وضع درسی‌ام هم خودش را نشان می‌داد. نمی‌دانم به چه دلیل، وقتی پانزده‌ساله شدم، احساس می‌کردم چهره‌ام زشت است. یک حس مسخره هم نسبت به زنان زیبا داشتم؛ حس خودکم‌بینی و اینکه کاش اندکی به من توجه کنند.

در سال‌های ۸۱ و ۸۲ به مشاوره روان‌شناسی می‌رفتم. یادم هست آقای دکتر گلزاری که از روان‌شناسان معروف هستند، در جلسات مشاوره به من می‌گفتند: «فلان روز به خانه ما برای مراسم مذهبی بیا» یا «به دانشگاه بیا تا به دانشجویان بگویم درباره قیافه‌ات نمره بدهند، حتی دخترها هم هستند». یک روز هم که می‌دانست به مسائل مذهبی علاقه دارم، تسبیحی به من هدیه دادند و کتابی توصیه کردند که بخوانم و آن را به من دادند. فکر می‌کنم نام کتاب «اینگونه می‌توانید» از پال هاوک بود. در این کتاب درباره مقایسه‌کردن خود با دیگران چند صفحه توضیح داده بود.

خلاصه اینکه من نه به مراسم مذهبی ایشان رفتم و نه به دانشگاهی که ایشان تدریس می‌کردند. شاید بگویم جرأت رفتن نداشتم؛ شاید هم کاهلی بود. شاید اگر می‌رفتم اوضاع عوض می‌شد؛ شاید هم مشکل جای دیگری بود و با این کارها حل نمی‌شد.

موضوع دیگری که حس می‌کردم در آن پایین‌ترم، اطلاعات عمومی بود. احساس می‌کردم از هم‌سن‌وسال‌هایم کمتر می‌دانم. البته باید بگویم خدا پدر و مادر کسی را که اینترنت را به‌وجود آورد بیامرزد! اگر آن زمان اینترنت بود، شاید عقده حقارت من کمتر می‌شد! (شوخی کردم 😊)

بهار ۸۲ مشاور گفت: «حسین به حرف‌های من گوش نمی‌دهد؛ مشاوره بی‌فایده است.» هرچه بود، سال ۸۶ آن دیپلم زورکی را گرفتم. بعد دیدم نمی‌توانم محیط سربازی را تحمل کنم و در سال ۱۳۸۷ برای معافیت اقدام کردم.

فکر می‌کنم در پست بعدی، بهتر است این سه سال تا زمان ازدواجم در سال ۱۳۸۹ را بنویسم؛ پست هرچه کوتاه‌تر، بهتر.

اینم لینک پست دیپلم گرفتن من

https://vrgl.ir/p4dhq

اختلال دوقطبیپدر مادرپزشک متخصص
۲۷
۱۶
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
حسین تقوایی دل نویسی تنها از پشت کوه
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید