حالا ادامه داستان مشاوره؛من درسال ۸۸

مشاور به من میگفت: «تو از خودِ واقعیات فرار میکنی، نمیتوانی آنچه هستی را بروز دهی و در واقع نمیتوانی خودت باشی. تو ترسهایت را در خودت میریزی.»
دو تمرین نوشتاری به من داد. یکی این بود که گفت: «اگر اعتراض و شکایتی از پدر و مادرت داری، نامهای به آنها بنویس و گله و ناراحتیهایت را مکتوب کن، و آن گله و شکایتها را با هم به باد بسپار.» یادم هست آن نامه را نوشتم؛ تأثیر خوبی داشت. به نظرم نوشتن کلاً یک داروی آرامبخش واقعی است.
تمرین دوم این بود که جدولی بکشم و در یک طرف بنویسم: «اگر تغییر کنم چه مزایایی دارد؟» و در طرف دیگر: «اگر تغییر نکنم چه معایبی دارد؟»
البته یک کاغذ را، بدون اینکه مشاور بگوید، خودم نوشتم و چیزهایی را که ترس در دلم میانداخت روی آن یادداشت کردم. یکی از چیزهایی که من از آن میترسیدم، عبور از خیابانهای شلوغ یا درگیریهای خیابانی سیاسی بود. آن را یادم است که در آن کاغذ نوشتم، بقیه را فراموش کردهام.
خلاصه اینکه یادم هست درباره چیزهایی که اطلاعات کافی از آنها نداشتم و برایم احساس کمبود و خودحقیرانگاری ایجاد میکرد صحبت میکردیم؛ مثلاً ندانستن تفاوت حساب جاری و حساب قرضالحسنه یا ندانستن اینکه بلوتوث چیست و چه کارایی دارد. اینها را برایم مشاور توضیح داد.
و در آخر بگویم: یا من گوش به توصیهها نکردم، یا اینکه مشاور مسیر درستی نرفت؛ باز هم بیفایده بود. ولی خب چند ماه بعد، با انتخاب ترک تهران، زندگی من در مسیر دیگری قرار گرفت.