
قسمت اول :مقدمه خاطره
گرچه داستاننویسی بلد نیستم، اما هرچه باشد میتوانم از زندگیِ خودم بنویسم؛ خاطرهای، تجربهای، تکهای از زیست شخصیام. بههرحال این هم یکی از همان خاطرههاست؛ هرچند تلخ بود.
سعی کردهام تعریفش خستهکننده و ملالآور نباشد. پس در چند نوشتهی کوتاه تقدیم میشود…
اصل نوشتار
گاهی بعضی اتفاقات در ظاهر کوچکاند، اما آنقدر در هم میپیچند که آرامش آدم را برای ماهها و سالها میگیرند.
برای من، داستان یک «جوی آبِ ۲۲ متری» چنین سرنوشتی داشت؛ چیزی کوچک که ۳۲ ماه زندگی و آرامش خانوادهام را تحت تأثیر قرار داد.
در محوطه خانه ما جوی آبی قرار دارد که تنها ۲۲ متر طول دارد. این جوی از زمینی عبور میکند که حدود هشتاد سال پیش از پدربزرگم به فرزندانش به ارث رسیده بود. بعدها که زمین تقسیم شد، بخش بزرگتر سهم پدرم شد؛ چون سهمالارث عمههایم را خریده بود. بخش کوچکتر هم به عمویم رسید.
سال ۷۸ پدرم نیمی از حق خودش از این زمین را دیوارکشی کرد. از همان زمان، تقریباً نصف جوی ۷۰–۸۰ متری داخل حیاط ما قرار گرفت. به همین دلیل عموی من دیگر امکان رفتوآمد مستقیم به انتهای زمین را نداشت. بااینحال، همیشه آب را به جوی داخل خانه ما میانداخت و خودش از کنار دیوار عبور میکرد تا در پشت خانه آب را تحویل بگیرد.
سال ۹۴ عمویم سکته کرد و از دنیا رفت. سهم او از زمین به پسرش رسید. سال ۹۹ پسرعمویم گفت قصد فروش زمین را دارد. ما، برای اینکه غریبهای در مجاورت خانهمان نباشد، حاضر شدیم زمین را حتی بالاتر از قیمت روز بخریم؛ اما قبول نکرد.
چند روز بعد فهمیدیم همسایهمان او را شبانه به خانه خودش برده و با چند گوسفند و یک گاوآهن تراکتور معامله کرده است. معامله انجام شد؛ معاملهای که ارزش آن بسیار کمتر از قیمت واقعی زمین بود و حتی کمتر از مبلغی بود که ما حاضر به پرداختش بودیم. بهوضوح سر پسرعمویم کلاه رفته بود.
فردای معامله، گوسفندان همسایه را پس آورد و خواست معامله را فسخ کند. اما همسایه که آدمی لجباز بود، نه گوسفندان را پس گرفت و نه حاضر شد معامله را به هم بزند...
