ویرگول
ورودثبت نام
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچباوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ
خواندن ۲ دقیقه·۹ ساعت پیش

ایستگاه((مرگ آباد))

انگار ایستگاه آخره دارم می رسم دیگه . اسباب و اثاثیه را باید جمع کنم، تا وقتی مأمور قطار صدا می‌زنه: «مرگ‌آباد، جا نمانید!» آماده با شم.

آخ جون جول و پلاسم نازنینمو جمع کنم .

ای داد چرا نیست ؟ چی شده ؟

نکنه همه‌ی اسباب و اثاثیه را کسی دزدیده باشد، ولی من حواسم نبوده.

شاید هم اصلاً چیزی با خود نیاوردم.

شاید هم مأمور قطار اسباب را جلوتر برده تا قطار معطل نماند. اصلاً چرا او باید این کار را بکند؟ امکان دارد .

،هر کار شده خودم کردم

اصلاً اثاثم نیست.

اشکال نداره.

پیاده شدم، یک کاری می‌کنم؛ ولی خب لباس‌هایم چه؟ نمی‌توانم دائم با کت‌وشلوار سر کنم. مرگ‌آباد هم مغازه ندارد که لباس بخرم. آنجا گور ندارد که کفن داشته باشد. آدم‌هایش خیلی ناخن‌خشکند. برسم آنجا، می‌گویند: «برگرد هر جا بودی، لباس بیاور.»

تازه کمی کنسرو هم باید بخرم. ای داد! پول‌هایم در جیب شلوارم بود. پول هم ندارم. کارت عابرم هم نیست.

اونم‌ در همان جیب بود. مردم ناخن‌خشک مرگ‌آباد کنگرِ ماست هم جلویم نمی‌گذارند. نه لباس دارم، نه پول، و نه غذایی. چه کنم؟ تازه مردم آنجا نمی گذارند کسی دستگاه خود پرداز نصب کند.

ای وای...

بذار ببینم مهماندار قطار چه می‌گوید؟ «مرگ‌آباد! جا نمونی. کسی نباید جا بمونه، وگرنه رئیس قطار به مأمورها دستور داده هر مسافری که در ایستگاه مقصدش پیاده نشه، خودش و اثاثش رو پرت کنن بیرون. بخشنامه‌ی جدیده.»

تا حالا همچین حرف مسخره ای نشنیده بودم.

حالا مقصد من مرگ‌آباد است. بعد از آن می‌خواهم در قطار بمانم، که چی بشه ؟ ولی خب... اثاثم نیست. بعدش چه کار کنم؟

انگار مأمور قطار صدایم می‌کند.ببینم چی میگه ؟

ـ «آقا، بلیتت مال کجا بوده؟»

جناب ایستگاهـ «مرگ‌آباد.»

مگه نگفتیم هر کی به ایستگاه مقصدش می‌رسه باید پیاده بشه؟ زود اثاثاتو جمع کن، برو بیرون.»

ـ «من اثاثی ندارم... یعنی اثاثامو گم کردم.»

ـ«به ما ربطی نداره. باید بری بیرون.»

ـ «چی کار می‌کنی؟ این چه طرز برخورد با مسافره؟ قطار داره می‌ره، چطور پیاده شم؟»

ـ «ای بابا...»

یقه‌ رو ول کن

ـ «ول کن... آخ... آخ... آخ...» ایها الناس به دادم برسید .

وای انگار واقعا افتادم بیرون .

خدایا... اینجا دیگر کجاست؟ لااقل مرگ‌آباد یک چند تا خانه داشت. اینجا که برهوت است.

ای وای...

گرگ‌ها امشب منو می‌خورند.

عیب نداره... الان زنگ می‌زنم به هلال‌احمر، پلیس یا اورژانس، بیان کمکم.

کو گوشیم؟

بذار یکم فکر کنم... احتمالاً توی جیب کتمه.

ای بابا... کو؟

دمش گرم! فکر کنم پیداش کردم.

بذار ۱۱۵ رو بگیرم، ببینم آمبولانس می‌فرستن دنبالم. البته من که مریض نیستم، ولی عیب نداره بابا، امتحانش مجانیه! نشد، پلیس و هلال‌احمر رو می‌گیرم.

خب... اینم ۱۱۵.

ببینم آنتن داره...

آنتن نمی‌خواد. ۱۱۵ اضطراریه؛ حتی اگه سیم‌کارت هم نداشته باشه، باید بگیره

چی داره می‌گه؟

«مشترک گرامی، حتی تماس اضطراری امکان‌پذیر نمی‌باشد. لطفاً مجدداً شماره‌گیری نفرمایید.»

چرا؟

.چرت‌وپرت می‌گی...

وای، خدایا! چرا این‌قدر من بدشانسم؟

چقدر بدبختم!

خدا، دستم به دامنت... منو برگردون به همون قطار. شاید اثاثمو پیدا کنم، شاید پولام هنوز توی جیب شلوارم باشه.

















قطار
۸
۱
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ
حسین تقوایی راوی زندگی معمولی و دیگر هیچ
باوردارم هر چه می بینیم و ازکنارش می گذریم می تواند بهانه نوشتن باشد بی تفاوت از کنار هیچ صحنه ای نباید گذشت چه زیباست که با نوشتن ماندگارش کنیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید