
روی پشتبام بودم. پیچ رادیو را چنان چرخاندم که هرز شد؛ مدام میچرخاندم و خیلی خوشحال شده بودم. فکر میکردم با یک رادیو، دور دنیا را در هشتاد روز میزنم؛ ولی انگار وقتی رادیو کمی از خ .ا .و ر .م .ی. ا .ن .ه دور میشد، صدایش طوری میشد که انگار کسی از ته چاه صدایت میزند. رادیو گاهی هوای سواحل دریای سیاه را داشت و گاهی آبوهوایش مدیترانهای بود.
در نهایت، موج رادیو از مرز ب .ا .ز.ر . گ .ا . ن گذشت و وارد قلمرو وارث عثمانی، یعنی ت ر ک ی ه شد. حقیقتش با آنجا حال نکردم؛ یکطوری خشک طور بود و فقط ا .خ. ب ا .ر بلغور میکرد.
دوباره از مرز بازرگان سفری کردم تا به تهران و نزدیکی فرودگاه مهرآباد رسیدم. آنجا رادیو رفت و یک بلیط جور کرد تا سفری به ک. و. ی .ت داشته باشد. من هم که آهنگهای ع ر ب ی دوست داشتم، با رادیو همسفر شدم تا به ک و ی ت رسیدم. به فرودگاه که رسیدیم، اطلاعات فرودگاه از طریق رادیو اعلام کرد: «ساعت ۱۲؛ اینجا ک و ی ت است، رادیو ک و ی ت و یا حبیبی یا الله