

چند جوجه رنگی خریده بودیم. معمولاً این جوجهها بیدی بودند که باد میلرزاندشان؛ کمطاقت و کمعمر. اکثراً وسط کار مریض میشدند یا گربه مثل پلنگ شکارشان میکرد. ولی هرچه بودند، همیشه جذاب بود و خریدار داشتند.
یادم هست که یکی از این جوجهها خارج از روال زنده ماند. صبح که بلند میشدیم، قولیقولیقول، حیاط تهرانی را روستایی میکرد. تازه تاج درآورده بود، هنوز بچهطور بود. گاهی مثل آهو چنان آدم را با خودش میدواند که روی پشتبام در دام میافتاد. هر طوری که بود، دوستش داشتم.
بچگیها تقریباً عشقِ آدم بیقید و شرط است و تابعِ منافع نیست. البته منفعتش فرق میکند؛ دلشاد بودن است و وابستگیِ عاطفی. من خودم وقتی هشتتا گوسفندم زیرِ ماشین رفت، شوکه شدم، ولی آن موقع دیگر خیلی عاشقشان نبودم. کاسبانه شوک وارد شد که «چقدر ضرر».
یک شب دیدم سرِ سفره گوشتی چشمک میزند. کمکم داشت خون جلوِ چشمهایم را میگرفت، ولی کاری نمیتوانستم بکنم. وسیلهی دفاعی در برابر یک نبردِ نابرابر، گریه است. خروسی که چند ماه تمام، زندگی ما شده بود، حالا فقط وسیلهای بود که یک شب گرسنگی را رفع میکرد.
خانواده گفتند صدایش مزاحم بوده و پایش را در دویدن از گلیمش بیرون گذاشته. سرِ سفره اشک میریختم و گرسنه هم بودم. گفتند: «همینی که هست؛ آش کشک خالته، بخوری نخوری پاته، و گرسنگی بد دردییه.»
آنجا که گفتم «تقریباً عشق آدم در بچگی بیقید و شرط است»، بهخاطر همینجا بود. بچه هم شکمش را درک میکند. هر وقت آخرِ ماجرا یادم میآید، حسِ دورویی عذابم میدهد؛ چیزی که از آن بدم میآید، ولی خب...