
روزی در زمستان دو سال پیش با دخترم در منزل بودیم. در حال و هوای خودمان بودیم. معمولاً درِ حیاطمان بسته بود، ولی آن روز مثل اینکه در باز بوده. به یکباره دیدیم فردی بدون تشریفات معمول ورود به خانه، که در میان ما ایرانیها مخصوصاً روستاییها مرسوم است، سرش را پایین انداخته و وارد اتاق شد و گفت: «میخواهم امشب اینجا بمانم.»
طرف یک پسر حدود ۲۰ و خردهای سال بود. دخترم زد زیر گریه. من کمی سکوت کردم، دخترم را آرام کردم. از ظاهر طرف فهمیدم حواسش جمع نیست و مشکلات روانی دارد؛ به قول معروف دست خودش نیست.
بعد از چند دقیقه همسرم از بیرون به داخل خانه آمد. به طرف گفت: «شما از کجا اومدی و اینجا چکار میکنی؟» فقط گفت: «میخوام امشب اینجا بمانم.»
بعد با خانمم مشورت کردیم چکار کنیم. گفتم بهتره زنگ بزنیم پاسگاه پلیس در یک روستا که به ما نزدیک است و آن روستا مرکز دهستان ماست. اسم دهستانی که روستای ما در آن قرار دارد پیراکوه است. قبول کرد، به پاسگاه زنگ زد.
پسره قشنگ لم داده بود زمین، گوشیشو از جیب درآورد و مشغول شد. به خانمم گفتم: «برای بنده خدا یه چای بیار.» چای برایش آورد.
بعد از چند دقیقه دیدم اهالی روستا درِ ما را میزنند. در را باز کردم، دیدم از این بنده خدا بدجور شاکیاند. رفته بود درِ خونهی مردم رو میخواست از جا دربیاره.
پسر همسایه میگفت: «مامانمو زهرهترک کرده، میخوام بزنمش.» گفتم: «بنده خدا دست خودش نیست. عیب نداره، زنگ زدم پاسگاه میاد میبرش.»
پسر همسایه اومد گفت به طرف: «از کجا تو اومدی؟» فقط گفت: «میخوام امشب اینجا بمونم.»
خلاصه دو تا از پسرهای روستا بهش گفتند: «گوشیتو بده.» گوشی رو که چک کردند، یه شماره پیدا کردند و زنگ زدند. جالب بود که طرف از روستایی بود که پاسگاه در آن قرار داشت.
به هر حال در همین موقع پاسگاه اومد. گفتند: «چی شده؟» ماجرا رو گفتم. چند بار زنگ زدند تا بابای طرف گوشی رو برداشت. گفتم: «پسرت اینجاست. میای ببریش یا تحویل پاسگاه بدیم بیاره تحویلت بده؟»
گفت: «تحویل پاسگاه بده.»
مأمور پاسگاه گفت: «هر روز از خونه میزنه بیرون و پدرش دنبالش میگرده.»
خلاصه مأمور پاسگاه یه چایی تو خونه ما خورد، بنده خدا رو تحویل گرفت و برد.
فرداش که به روستایی که پاسگاه هست رفتم، یه نفر میگفت این بنده خدا هممدرسهای ما بود؛ سالمِ سالم بود تا موقعی که باباش زندان افتاد و احوالش به هم خورد.
آن روستا ده کیلومتر با ما فاصله داره. گفت دیروز از کنار وسط جادهای دوطرفه سرشو انداخته و پیاده اومده تا روستای ما.
به هر حال خدا رو شکر که اتفاقی براش نیفتاد.
.