ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا
محمدرضامحمدرضام علاقه‌مند به فلسفه و شعر که الان مشغول درست کردنِ املته.
محمدرضا
محمدرضا
خواندن ۵ دقیقه·۵ ساعت پیش

اتاق انتظار

در کوچه‌پس‌کوچه‌های فرسوده‌ی شهر، به کوچه‌ای بن‌بست رسیدم.

خانه‌ای قدیمی روبه‌رویم بود؛ با دری پوسیده که تلاش‌های رنگ سبز برای پوشاندن زنگ‌زدگی‌اش نافرجام مانده بود.

در نیمه‌باز بود و داخل حیاط، درخت توت و باغچه‌ای نیمه‌جان دیده می‌شد.

درخت توت مشغول نقاشی روی کاشی‌های حیاط بود و کمی آن‌طرف‌تر، چند پله به دهلیز ختم می‌شد.

در میان حیاط نیمه‌کاره‌ی رهاشده، دهلیز در تاریکی فرو رفته بود؛ نور خورشید فقط چند قدم به داخل آن نفوذ می‌کرد.

من در آستانه‌ی در، پای راستم در حیاط و پای چپم، سنگین، در کوچه مانده بود.

هر لحظه نگاهم از دهلیز به ته کوچه می‌رفت و می‌آمد.

دستم روی زنگ در بود، اما فشارش نمی‌دادم.

برگشتم و چند قدمی دورتر شدم.

پیرزنی چادری را از ته کوچه دیدم که دست پسری ۱۲ـ۱۳ ساله را گرفته بود.

قدم‌هایم را آهسته‌تر کردم تا نگاهم دنبالش برود.

وارد حیاط شدند و مستقیم به سمت دهلیز رفتند.

برگشتم و به سمت همان تاریکی قدم برداشتم.

به پله‌ها که رسیدم، نگاهم به پرده‌های تیره‌رنگ پشت پنجره‌ها بود؛ پرده‌هایی که نه نور را از خود رد می‌کردند و نه نگاهی را در خود جا می‌دادند.

هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، بوی اسپند و کاغذ سوخته بیشتر به مشامم می‌رسید؛ و صدایی که مثل کوبیدن چکش به سینی مسی بود.

در آستانه‌ی دهلیز، نگاهی به حیاط پشت سرم کردم و وارد شدم.

با مکثی چندثانیه‌ای، مبل تک‌نفره‌ی قدیمیِ ته سالن به چشمم خورد.

تا نشستم، صدای فنرهایش سکوت چندثانیه‌ای را نیمه‌جان گذاشت.

فرو رفته در مبل، نگاهم خیره‌ی محیط اطراف بود.

دهلیز نه خلأ، که دنیایی دیگر بود.

دیوارهای نم‌گرفته، با رنگ سبز و سفید، کلاس‌های دوران ابتدایی‌ام را در ذهنم مجسم می‌کردند.

چند مبل قدیمی و صندلی‌هایی که دور تا دور دیوار جای گرفته بودند.

میز چوبیِ قهوه‌ای‌رنگی که یک پایش از چوب جعبه‌های میوه بود؛ رویش یک دفتر و خودکار، و کنارش یک پارچ آب با چند لیوان یک‌بارمصرف که مچاله شده و دوباره صاف شده بودند.

و پنکه‌ای در گوشه که با هر چرخش، گرمای تیرماه را به ما یادآوری می‌کرد.

کمی آن‌طرف‌تر از من، همان خانوم چادری با پسرک بود و روبه‌روی آن‌ها دو خانوم نسبتاً میان‌سال نشسته بودند که هر از گاهی پچ‌پچ کردنشان به گوش آشنا می‌آمد.

آن گوشه‌ی سالن، روی مبل تک‌نفره، دختری نشسته بود؛ بوی ادکلنش در جنگ با اسپند بود. خودش عینک آفتابی به چشم داشت. چشم از صفحه‌ی گوشی برنمی‌داشت و من نگاهم به پای راست لرزانش بود.

سمت راست من، دری چوبیِ سفیدرنگ بود که صدای چکش به سینی مسی از پشت آن می‌آمد.

سکوت در حال جان گرفتن بود که زن چادری خطاب به خانوم‌های میان‌سال پرسید:

«پروین خانوم، چه عجب، شما کجا، این‌جا کجا؟»

یکی از خانوم‌ها که شال سفید بر سر داشت، جواب داد:

«والا خیلی تعریف زری خانوم رو شنیدیم، گفتیم بیاییم، ضرر که نداره.»

زن چادری گفت:

«برای خواهرت؟ حالش بهتر نشده؟»

پروین خانوم جواب داد:

«والا چی بگم، بهتر که نشده، بدتر هم شده. به‌خاطر مریضی که داشت، انگار روحیه‌اش رو از دست داده. هر جور دوا و دکتری رو امتحان کردیم. بچه‌ها گفتن ببریم پیش روان‌پزشک، من گفتم اول بریم پیش زری خانوم، اگر جواب نگرفتیم، بعدش...»

زن چادری تکانی به سرش داد و گفت:

«خدا شفاشون بده، ایشالله که خوب می‌شن. زری خانوم کمک می‌کنه بهتون. منم بهش می‌گم همسایه‌ی ما هستین، هواتون رو نگه می‌داره. نگران نباشید، خدا بزرگه.»

پروین خانوم، انگار که نگاهی به آسمان کند، سرش را کمی به بالا برد و گفت:

«خدا به هممون کمک کنه. امیدوارم پسر شما هم زودتر خوب بشن. می‌گم عاطفه خانوم، شما آقا میلاد رو دکتر بردین؟»

عاطفه خانوم جواب داد:

«بله، ما هم چند سال دنبال دوا و درمون بودیم، هیچ فایده‌ای نداشت. این روزا دکترا فقط تله‌ی پولن، هیچ کاری هم ازشون برنمی‌آید. زری خانوم گفته دو سه جلسه بیار این‌جا، ببینیم چی می‌شه.»

خواهر پروین که کنارش نشسته بود، انگار منتظر نقطه‌ی ورود به بحث بود.

سریع پرید وسط و گفت:

«عاطفه خانوم، شما زیاد اومدین این‌جا، درسته؟ می‌شه یه سؤال بپرسم ازتون؟»

عاطفه خانوم کمی به جلو خم شد و گفت:

«بله، من چند بار برای رزق و روزی آقا بهروز اومده بودم، الانم که برای میلادم میام.»

خواهر پروین گفت:

«زری خانوم می‌تونه زمان مرگ من رو هم بگه؟»

با این سؤال، همه‌چیز در اتاق تکانی به خود داد.

حتی دخترک آن گوشه‌ی سالن هم سرش را از گوشی جدا کرد.

نگاه من هم که روی پای دخترک می‌رفت و می‌آمد، برای لحظه‌ای خیره به خواهر پروین شد.

پروین خانوم گفت:

«استغفرالله، دیوونه شدی به والله!»

عاطفه خانوم هم تکرار کرد:

«استغفرالله.»

من، نگاهم خیره به پنکه و گوش‌هایم چسبیده به کلمات بود.

عاطفه خانوم گفت:

«زری خانوم کارش خیلی خوبه، ولی فکر نمی‌کنم بتونه این سؤال رو جواب بده؛ یعنی اگر بتونه هم، جواب نمی‌ده.»

مغزم پر از کلمات بود. دهانم را باز کردم که بگویم: ...

عاطفه خانوم خیلی سریع ادامه داد:

«دخترم، مرگ حقه، ولی چرا باید آدم همچین چیزی بخواد؟

اصلاً این سؤال پرسیدن نداره.

به‌جای این حرفا، بهش می‌گیم یه دعای خوب بنویسه، حال و روحیه‌ات خوب بشه. ایشالله یه شوهر خوب هم پیدا می‌کنی و می‌ری سر خونه‌زندگیت.»

عاطفه خانوم، که انگار از سنگین شدن فضا ترسیده باشد، با این جمله لبخندی آرام زد.

خواهر پروین جواب داد:

«من اگر بدونم کی می‌میرم، حالم بهتر می‌شه.»

باز هر دو زیر لب گفتند:

«استغفرالله.»

من که تا آن لحظه ساکت بودم، گفتم:

«اگر کسی جسارت شنیدن این رو داشته باشه، به‌نظرم خوبه.»

عاطفه خانوم سرش را به سمت من چرخاند و گفت:

«چی بگم والا، از دست شما جوونا!

الان زبونم لال، زری خانوم بگه دو ماه دیگه فرصت داری، چیکار می‌خوای بکنی؟»

جواب دادم:

«کار و بارو ول می‌کنم، می‌رم مسافرت، فقط خوش می‌گذرونم.»

عاطفه خانوم سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و گفت:

«تو جوونی، سرت داغه؛ مگه می‌شه به آدم بگن دو ماه زنده می‌مونی، بتونه بره مسافرت؟ آدم دق‌مرگ می‌شه.»

خواهر پروین پرید وسط و گفت:

«الان که نمی‌دونیم تا یک ساعت دیگه هستیم یا نه، چه‌جوری زندگی می‌کنیم؟»

من گفتم:

«نمی‌شه که دق‌مرگ بشم؛ این‌جوری پیش‌گویی فالگیر خراب می‌شه.»

دخترک انتهای سالن، با لبخندی روی لب، گفت:

«شما این‌قدر به دعا باور دارید؟»

من جواب دادم:

«من؟ من نه، اصلاً... یعنی شاید یه‌کمی. الان هم برای یک کار دیگه به این‌جا اومدم، نه فالگیری.»

خواهر پروین خانوم، طوری که کسی صدایش را بشنود و خودش را به نشنیدن بزند، زیر لب گفت:

«آره، ارواح عمت، اومدی آب بخوری.»

سکوتی از دیوارهای سالن بالا رفت و همه‌چیز آرام شد.

چند دقیقه‌ای گذشت و خواهر پروین خانوم گفت:

«شما مگه نیومدین این‌جا آینده‌ی خودتون رو بدونین؟ چرا از سؤال من این‌قدر ترسیدین؟»

دخترک انتهای سالن گفت:

«نمی‌دونم، شاید چون آدم نمی‌خواد قبول کنه که می‌میره.»

خواهر پروین خانوم گفت:

«ولی همه می‌دونیم که می‌میریم.»

من گفتم:

«درسته، ولی خب، زمان دقیق رو دونستن کارو خراب می‌کنه انگار.»

خواهر پروین خانوم گفت:

«به‌نظر من که این‌جوری بهتره، چون آدم می‌تونه دقیق برنامه‌ریزی کنه؛ آدم می‌دونه عاشق بشه یا نشه، دنبال کار بگرده، پس‌انداز کنه یا نه، و خیلی چیزای دیگه...»

دخترک انتهای سالن گفت:

«شایدم آدم هیچ کاری نکنه، یه گوشه در انتظار فرا رسیدنش بشینه.»

از دهلیز بیرون آمدم و صدای چکش و سینی پشت سرم بود.

آفتاب متمایل به مرگ، روی درخت توت افتاده بود.

با خودم فکر می‌کردم...

از شصت روزی که دکتر گفته بود، یک روز دارد به پایان می‌رسد.

انتظارمرگآیندهپیشگوییفال
۰
۰
محمدرضا
محمدرضا
محمدرضام علاقه‌مند به فلسفه و شعر که الان مشغول درست کردنِ املته.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید