
پس از یک روز کاری دیگر، کرکره مغازه را پایین میکشم و به سمت خیابان راه میافتم. هنوز به سر کوچه نرسیدهام که تودهای از مردم را در آن سوی خیابان میبینم که از دور انگار در هم تنیدهاند.
چراغهای پر زرق و برق مغازههای بزرگ با ویترینهای پر نور، چشم را خیره میکنند. خانمهایی با کیفهای دستی نو در دست و آقایانی با لبخندی نرم بر لب. زوجهای جوان دست در دست هم مشغول قدم زدن هستند و احتمالاً مقصد نهاییشان یکی از کافههای این اطراف است.
بالای سرم را که نگاه میکنم، آسمانی در کار نیست؛ نه ابری، نه ستارهای. انگار که شهر سقفی از دود و خاکستر برای خود ساخته باشد.
با کولهپشتیای که با هر قدم صدای قابلمهام از آن بلند میشود، به سمت ایستگاه اتوبوس میروم. کمی در صف منتظر میمانم. اتوبوس از راه میرسد و یاد قطارهای منتهی به آشویتس در فیلمهای هالیوودی میافتم؛ با این تفاوت که اینجا هیچ اجباری برای سوار شدن به اتوبوس نیست، حداقل به ظاهر.
در اتوبوس به زحمت بسته میشود. صدای برخی بلند میشود که: «آقا، برو کنار میخوام پیاده شم.» عدهای هم به هر قیمتی شده خودشان را در اتوبوس جا میکنند. خوشبختانه من هم یکی از آن آدمهای موفق هستم، خوشحال از این موفقیت.
نگاهم به آدمهای مانده در ایستگاه میافتد که به امید اتوبوسی کمی خلوتتر، آنجا میمانند. زهی خیال باطل! در اتوبوس بسته میشود و خوشحالیمان از موفقیتِ سوار شدن به اتوبوس، زیاد دوام نمیآورد. نگاهی به دور و برم میکنم؛ آدمهایی خسته و ملول را میبینم که از میلهها آویزان شدهاند و با هر ترمز، تنه به تنه یکدیگر میزنند.
پیرمردی را میبینم که بالای سر جوانی که بر صندلی نشسته، ایستاده و خیره به او نگاه میکند، تا شاید بتواند با عذاب وجدان تزریقی از نگاه مظلومانه، موفق به نشستن بر روی صندلی شود.
از اتوبوس پیاده میشوم. کنار چند نفر روی خط عابر پیاده میایستم تا چراغ سبز شود. هدفون در گوشم است و بنان میخواند: «هستی چه بود، قصهی پر رنج و ملالی...» چراغ سبز میشود؛ به هنگام طی کردن عرض خیابان، خیره به ماشینهای پشت خط میشوم که با بوقهای خود مرا برای رفتن به خانه تشویق میکنند.
باید هرچه زودتر به خانه برسم و تمام خستگی و تیرگی افکارم را روی کاغذی سفید خالی کنم.
---