ویرگول
ورودثبت نام
محمدرضا
محمدرضامحمدرضام علاقه‌مند به فلسفه و شعر که الان مشغول درست کردنِ املته.
محمدرضا
محمدرضا
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

توهم یک انتظار

سلام دوست عزیزم، امیدوارم هرجا که هستی حالت خوب باشد، مدت‌هاست که من را از یاد برده‌ای و دیگر به دیدنم نمیایی، گله‌ای ندارم از همان اول که غرق در عطر تن تو می‌شدم خودم را برای روزی آماده می‌کردم که این بو و این تن از من گذر کرده،

این نامه را برایت نوشتم تا فقط بگویم که من هنوز عصر روز های پنجشنبه چشم به انتظار تو می‌مانم، روزها و شب ها در اینجا همان جای همیشگی زیر باد و باران و آفتاب سوزان در انتظار نشسته‌ام، هنوز منتظرم وقت و بی وقت نصف شب در زیر باران زیر برف بیای و سری به من بزنی، نفسی تازه کنی. خستگی تنت را اینجا از روی شانه هایت بتکانی،

چشم هایم هنوز ساعت ها به خیابان دوخته می‌شود به دنبال بویی آشنا در میان انبوهی از جمعیت ، تو تنها کسی بود که رازهای دلت را برای من از صندوقچه اسرار در می‌آوردی، دفتر و خودکارت را می‌آوردی و اینجا مشغول نوشتن می‌شدی.

آن غروب آبان ماه که باران امان همه را گرفته بود ، با گذر هر ثانیه قطره های باران بیشتر می‌شد و خیابان خالی تر ادم ها برای فرار از قطره های باران به زیر هر چیزی پناه می‌بردند و، تو اما.. به من پناه آورده بودی.

گفتی هیچکس را جز من نداری و از خانه که بیرون میزنی، مستقیم به سمت من می‌آیی،

اما حالا مدت هاست از تو خبری نیست دلم برای شنیدن صدایت، خنده هایت وقتی با تلفن حرف می‌زدی تنگ شده، یادم هست وقتی پشت تلفن می‌خواستی به کسی ادرس بدهی می‌گفتی پیش همان نیمکت همیشگی‌ ادرس تو همیشه سر سراست بود، همه‌ی دوستانت هم مرا می‌شناختند،

گاهی دوستانت می‌آیند و با چشمهایشان سراغ تو را از من میگیرند که شاید اینجا باشی، من اما دستم کوتاه تر از این حرف‌هاست که بتوانم دنبالت بگردم.

انسان های زیادی بی توجه به من از اینجا می‌گذرند و هیچ کدام لحظه‌ای کنار من مکث نمی‌کنند، که اگر هم کسی کنار من بنشیند، هیچ کدام بوی تو را ندارد، خنده‌های تو را..

من برای هیچ‌کدام پناهگاه نیستم، بی تو من یک نیمکت ساده‌‌ در کنار خیابانم، تو برایم معنا داده بودی فراتر از یک تکه چوب و چند تکه آهن.

بارانخیابانانتظار
۲۰
۰
محمدرضا
محمدرضا
محمدرضام علاقه‌مند به فلسفه و شعر که الان مشغول درست کردنِ املته.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید