یادداشتی از دوم بهمن سال 1404 یک روز مانده به تولدم
الان که گوشهای پرت از جهانی بیاندازه نشستهام و اینها را مینویسم، تصور میکنم غمی بیپایان در قلبم جای دادهام؛
غمی آنقدر سنگین که هر لحظه امکان دارد طبقهی چهارم این ساختمان پنجاه ـ شصتساله، که جمعیتی بیخبر را در خود جا داده، درجا فرو بریزد.
کنار پنجرهای نشستهام و دشتی در میان اتاق را میبینم که نور خورشید از لای پنجره سرش را روی شانههای آن پهن کرده.من به تماشای این معاشقه نشستهام و فکر میکنم:
به خالق این هستی، به سیگار در دستم، به دودی که از آن بلند میشود.
بادی وزیدن میگیرد، قاب روی دیوار را به دار میکشد، دشت محو میشود و گرما به خواب میرود. اینجا زمستانهایش هوا سرد است؛ امروز، بیشتر از هر روز دیگر.
همین است؛
همینقدر پوچ و بیمعنی،
همینقدر غیرقابل پیشبینی.
همهچیز در یک آن میتواند با بادی سرزده نابود شود.
نمیدانم اینها را برای کسی بخوانم یا شاید فقط برای چرککردن دل کاغذ مینویسم.اما دلم میخواهد کسی را مخاطب خود قرار دهم. نمیدانم روز چندم قطعی اینترنت است؛ حرفهایم یا در دل میمانند یا پرت جهانی میشوند که مملو از هیچ است.
گوشهای زیادی دور خودم میبینم که سکوتهایم را از پُر بودن آنها یاد گرفتهام.
خواستم برایت بگویم خبری جز مرگ در این هوا نیست. هر بادی که میوزد، دهانش بوی خونِ آرزوی کسی را دارد. به قولی، مردهها فقط در گورها نخوابیدهاند.
بعضیها در تختخوابشان میمیرندو صبح بیدار میشوند، به سرکار میروند، میخندند و حرف میزنند، کار میکنند و پول درمیآورند.
شب قاتل بالفطرهایست، ماهر؛ میتواند در تاریکیاش قتلعامی کند و صبح هیچ خبری از جسدی نباشد.
من هم خبری جز این ندارم؛ تمام بندبند وجودم تاریخ روزها را به خاطر سپردهاند.
فردا سوم بهمن است؛ تولد من و تولد یکسالگی خاکِ خواهرم.
شب را که تا صبح بیدار بودهام،از خانه بیرون میزنم و به راه میافتم. به کافه که میرسم، میگویم:
«امروز از دیروز سردتر است.»
چند روز پیش، در همینجا،روی همین میز،
سرم را گذاشتم و بیتوجه به هرچه اطرافم بود،
زدم زیر گریه. میگویند این چیزها نشانهی افسردگیست.
مگر من از افسردهها چه چیزی کم دارم؟ نه امیدی به آینده،
نه حالی برای ادامه، نه حوصلهای برای زندگی.
مهدی میگوید:
«امروز که از دیروز گرمتر است…»
حوصلهی هیچ کلامی را ندارم.
نوشتن تنها چیزیست که آرامم میکند.
از کافه بیرون میزنم و در خیابان، از سرما به خودم میلرزم.
باید هرچه سریعتر به خانه بروم، غرق در سکوتهایم شوم.
مسیر خانه را پیش میگیرم.
باید بروم لباسهای مشکیام را دربیاورم. فردا سوم بهمن است؛ تولد یکسالگی خاکِ خواهرم و تولد من.
در طول مسیر به خودم فکر میکنم؛ به خودخواهیام، به خواهرم، به زندگیام، به جنگی که برای زنده ماندن به آن نیاز داریم، به این غول بیشاخودمِ زندگی که تولدم را به مرگ عزیزترینم گره زد.