ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamشیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
Maryam
Maryam
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

احتمالا وقتی...

همین که نوای آهنگ "احتمالا وقتی..." از او و یارانش در فضا پیچید، دل به دریا زدم و اجازه دادم ذهن، چون پرنده‌ای رها، در آسمان کلمات پرواز کند و جملات را به هم بیامیزد؛ در این لحظه، انگار که زمان از حرکت ایستاده و تنها من و این ترانه و این جریان سیال ذهن هستیم.

گمان می‌کنم در لابه‌لای روزمرگی‌های زندگی‌ات، گاهی، ناگزیر، یادی از من در دلت جوانه می‌زند. پیش‌بینی اینکه چگونه خاطره‌ام در ذهنت جان می‌گیرد، چندان دشوار نیست، اما اینکه از کدام منظر به آن بنگری، داستان دیگری دارد.

از منظر من، دختری که از آغاز تا این لحظه که قلم بر کاغذ می‌لغزد، عاشقانه تو را دوست داشته و سپس، بی‌هیچ تلاشی برای حفظ این عشق، رها شده است. شاید این‌ها همان حرف‌های تنهایی باشند که هرگز از تکرارشان خسته نخواهم شد، و شاید همین دردی است که تا کنون نتوانسته‌ام از چنگش بگریزم؛ هر بار به شکلی نو، بخشی از قلب و ذهنم را به آتش می‌کشد.

این درد، در ابتدا تنها اندکی کسالت و غم به بار می‌آورد، اما اکنون به اندوهی عمیق بدل شده که تار و پود وجودم را به نیستی کشانده، به پوچی محض، به خلاء ای که هیچ چیز و هیچ‌کس توان پر کردنش را ندارد.

نمی‌دانم که آیا هرگز تو را به خاطر این رها کردن، بخشیده‌ام یا نه. راستش، همیشه خود را این‌گونه قانع می‌کنم که در دوست داشتن، هیچ اجباری نیست و کلمات همیشه از عمق جان برنمی‌آیند؛ گاهی افراد، بسته به شرایط، ناگزیر به گفتن حرف‌هایی می‌شوند که موقعیت ایجاب کرده، نه بیشتر.

شاید عشق قلبی من، ایجاب می‌کرد که تو نیز مرا دوست بداری، اما نه از عمق جان، که تنها ظاهراً. بنابراین، در این وانفسا، نمی‌دانم که آیا تو را بخشیده‌ام یا نه.

اما بی‌شک، بابت اینکه مرا رها کردی، بخشیده شده‌ای؛ چرا که هرگز به یاد ندارم که خود را به زور در دقایق و لحظه‌های کسی جا کرده باشم، چه رسد به دل که سکون یافتن در آن، خود به غایت دشوار است. اما در خصوص حسی که به من دادی… گمان نمی‌کنم هرگز ببخشمت؛ حس رها شدن، تنهایی مطلق و... این‌ها احساساتی است که سال‌هاست با آن‌ها در جنگم و نبرد من با آن‌ها گویا پایانی ندارد.

تو اما، هرگز از این منظر به داستان نگاه نخواهی کرد... چرا که حتی دردی که من برای گذشتن از تو متحمل شدم، در باورت نمی‌گنجد؛ تمام اندوهی که سال‌ها در قلبم حمل می‌کردم تا به خودم بقبولانم دیگر رویای مشترکی میان ما باقی نمانده است، اما گله‌ای نیست؛ چرا که خاطرات مشترک، لزوماً به معنای هم‌دلی و درک متقابل نیست پس انتظاری هم از تو ندارم.

فقط دوست دارم بدانی که حرف‌های بسیاری بود که فرصت بازگو کردنشان هیچ‌گاه فراهم نشد. برخی از آن‌ها دیگر ارزشی برای گفتن ندارند؛ چرا که در همان روز که گفتی دیگر حاضر نیستی اشتباهی چون من را تکرار کنی، همان‌جا برای من به پایان رسیدی. شاید جمله را به این سردی بیان نکردی و در آخر، باز هم ادعای پوچ دوست داشتن ابدی من و ماندگاری ام در خاطرتت را تکرار کردی، اما این برای من پذیرفتنی‌ نبود و حتی اهمیتی نداشت.

آنچه مهم بود، تلاشی بود که برای به دست آوردنم نکردی؛ فرصت‌هایی که حاضر نشدی به "ما" بدهی؛ خاطراتی که در کنار من جا گذاشتی. اصلاً دلم نمی‌خواهد بر این انتخابت برچسب "ترسو بودن" یا "جا زدن" بزنم، چرا که تصمیم گرفته‌ام قضاوت تو را کنار بگذارم. همین برایم کافی است که دریابم دوست داشتن به تنهایی، دلیلی برای جنگیدن نیست؛ بلکه این عشق است که دو نفر را وامی‌دارد تا تمام دنیا را نادیده بگیرند و تنها با هم و برای هم بجنگند.

و شاید رسیدن به همین درک، مرا از جنگیدن با خودم بازداشت و مرا به خودم برگرداند.
حالا تو برایم تمام شده‌ای، اما راستش را بخواهی، فکر کردن به تو همچنان ادامه دارد؛ چون خطی صاف روی مانیتور، هنگام تصمیم قلب از برای نتپیدن.

و برای همین احتمالاً هیچ‌گاه تو را فراموش نخواهم کرد، اما این به آن معنا نیست که همچنان بخواهم تو را در کنار خود داشته باشم. ترجیح می‌دهم کسی را در کنارم داشته باشم که مرا عاشقانه دوست بدارد و من نیز او را. چرا که عشق‌های یک‌طرفه، هیچ‌گاه مرا قانع نکرده و نخواهد کرد.

حالا از این‌ها که بگذریم، دوست دارم بدانی که شاید هیچ‌گاه از خاطرم نروی و من نیز از خاطرت نروم، اما قطعاً هرگز تو را آن‌گونه که در گذشته می‌دیدم، نخواهم دید.

در آخر، برایت آرزو می‌کنم روزی عاشق کسی شوی و معنای جنگیدن و به دست آوردن را بیاموزی، تا هیچ‌گاه نام "جا زدن" و "رها کردن" را عشق نگذاری. و امیدوارم هیچ‌گاه از به یاد آوردن من، پشیمان و درمانده نشوی.

آهنگ در حال پخش:
احتمالا وقتی/دردا حمله میکنن بهت/من خیلی دور از توام/ زیر دردای خودم/ احتمالا وقتی/از درد میوفتی رو زانوت/ من خیلی دور از توام/روی زانوی خودم/فقط یادت نره/تو واینستادی یه نفره/یکی داره شبیه خودت/ از این کوه و دره میگذره/منو یادت نره...!

نویسندگیروزنوشته
۰
۰
Maryam
Maryam
شیفتهٔ ادبیات|شاید یک نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید