
تا حالا شده احساس کنید یک عمر برای کشف همهی قصه های دنیا کمه؟ من دقیقاً توی همین چرخهی بیپایانی گیر افتادم. همیشه تشنهی بیشتر کشف کردنم؛ تشنهی تحلیل کردن، کالبدشکافیِ رفتارها و سرک کشیدن به دنیای فکرهای جدید،
پیدا کردن کتاب ها و فیلم و سریال های تازه و خاص.
راستشو بخوایین، گاهی که به لیست طولانیِ کتابهای نخونده ام یا سریالهای ندیدهام نگاه میکنم، یک دفعه به طور همزمان هم تمام وجودمو شوقی از برای دنیا های تازه و کشف نشده فرا میگیره و از طرفی دیگه یک اضطرابِ شیرین (و شاید کمی تلخ!) میاد سراغم که: «نکنه وقت کم بیارم؟»
این منم؛ کمالگرا یا فقط یک جستوجوگر خستگیناپذیر؛
واقعاً نمیدونم این میلِ سیریناپذیر از کجا میاد. شاید از کمالگراییام باشه، یا شاید اون بخش از شخصیتم که دوست داره تهِ هر چیزی رو دربیاره. اعتراف میکنم گاهی بهم حس «کافی نبودن» میده، اما همونقدر هم بهم جراتِ «مفید بودن» میبخشه. همین که میبینم مطالعه و فیلم دیدنهام باعث شده توی جمعِ رفقا یا خلوتِ خودم، زاویهدیدهای جدیدی داشته باشم، حالم رو خوب میکنه.
اما امان از این فکرهای بیوقت!
من از اون آدمهایی هستم که اگه یک روز وقت نکنم اونقدری که باید عمیق فکر کنم، انگار یک چیزی رو گم کردم. البته این «فکر کردنِ مدام» همیشه هم رفیق شفیقم نیست! مثلاً وسطِ درس خوندن، یکدفعه به خودم میام و میبینم یک ساعته به یک خط زل زدم و توی کهکشانِ فکرهام غرق شدم.
اما خب، برای این حواسپرتیِ فیلسوفانه، یک راه حل پیدا کردم: نوشتن.
نوشتن برای من حکمِ تخلیهی بارِ مغز و قلبم رو داره. از همین روزمرهنویسیها شروع شد و حالا کارم به دلنوشته و حتی چند بیت شعر رسیده. نوشتن، همون لنگریه که من رو توی موج عظیمی از دریای دل آشوبی ها و فکرهام نگه میداره.
این روزها در دنیای من چه میگذرد؟
در حال حاضر همزمان دارم سریال The 100 فصل ششم و

فصل چهارم Bridgerton رو دنبال میکنم.

(بله، سلیقهام همینقدر دچار پارادوکسه همیشه!).
توی دنیایِ کاغذی هم اوضاع شلوغپلوغه:
* مهمانِ «بخش دی» از فریدا مکفادن هستم.🩸

* همسفر هستم با مجموعهٔ سه کتاب از «زویا پیرزاد» عزیز.🪴

* قلبم رو سپردم به «نامههای عاشقانه عباس معروفی»💌

و برای بار دوم، دارم روحم رو با «دیوان فروغ» جلا میدم🪄

*البته بنده یک دانشجوام که با نوشتن جزوه و تکلیف های خسته کننده استادا نیز وسط این شلوغ بازار مواجه هستم.

میدونم، شروع کردنِ اینهمه اثر با هم، قطعاً از همون کمالگراییِ دردسرساز نشأت میگیره، اما یک قانونِ نانوشته دارم: من هیچچیز رو نیمهکاره رها نمیکنم. کتاب یا فیلم، باید تا قطرهی آخرش چشیده بشه.
پایانِ این رشته از افکار...✨🧘🏻♀📚🎬•
-پ.ن: نوشته شده در یک بعدازظهر پر از فکر.
که البته به خاطر ویرگول هنوز موفق نشدم منتشرش کنم امیدوارم اینبار منتشر بشه و بمونه...
-(۱۶/ اردیبهشت/ ۱۴۰۵)