ما انسانها موجوداتی معناجو هستیم. به خصوص در هنگام غم، درد، تنش و آشفتگی مدام در جستوجوی نشانهها و توضیحی درمورد آنچه برایمان پیش آمده میگردیم. هنگام مواجهه با فقدان و رنج، اولین پرسشی که به ذهنمان میرسد این است: "چرا؟" اما شاید پرسش مفیدتر این باشد: "چگونه میتوانم تاب بیاورم؟"

"فقدان مبهم" مفهومی است که نخستین بار دکتر پالین باس روانشناس آمریکایی، برای توصیف نوعی فقدان حلنشده مطرح کرد؛ فقدانی که نه میتوان آن را به طور کامل پذیرفت و نه میتوان از آن عبور کرد. برای مثال زمانی که سربازی در جنگ مفقود میشود، کودکی ربوده میشود یا فاجعهای جمعی رخ میدهد و بازماندگان حتی فرصتی برای وداع و سوگواری معمول را ندارند. نوع دیگر از فقدان مبهم زمانی رخ میدهد که فرد از نظر جسمی حضور دارد اما به تدریج از نظر روانی یا شناختی دور میشود، مانند فرد مبتلا به آلزایمر. کسی که از چنین بیماری مراقبت میکند هر روز در حال از دست دادن است. تجربهای فرساینده و جانکاه، زیرا انسانی که دوستش دارد هنوز در برابر او نشسته اما هر روز اندکی بیشترمحو میشود. این فرایند از جهتی شبیه بزرگ کردن فرزند است؛ با این تفاوت که به جای رشد و شکوفایی با نابودی تدریجی روبهرو هستیم.
باس معتقد است برای مواجهه با چنین رنجی ابتدا باید آن را نامگذاری کنیم. تا زمانی که برای تجربهای واژهای نداشته باشیم، درک و هضم آن دشوارتر خواهد بود. اندوه ناشی از فقدان مبهم اندوهی است غریب و منجمد؛ سوگی که پایان مشخصی ندارد و به همین دلیل اضطراب فراوانی را با خود حمل میکند.
راه مواجهه با این وضعیت، نگاه خطی و سادهانگارانه نیست. آنچه باس پیشنهاد میکند نوعی تفکر دیالکتیکی است؛ پذیرش همزمان دو حقیقت ظاهراً متناقض. باید آنچه رخ داده را بپذیریم، اما این پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست. پذیرش فعال یعنی تصمیم بگیریم واقعیت را همانگونه که هست ببینیم و در عین حال برای حفظ عاملیت خود دست به عمل بزنیم.
باس با اشاره به دوران همهگیری کرونا به عنوان نمونه "فقدان مبهم" از زمانی یاد میکند که بسیاری از مردم جهان به پختن نان روی آوردند. این واکنش بیش از آنکه نوعی سرگرمی باشد تلاشی خلاقانه برای بازپس گرفتن حس کنترل بر زندگی بود. کرونا علاوه بر از دست دادن تراژدیک عزیزان، باعث نابودی مشاغل، امنیت مالی، روابط اجتماعی، برنامههای آینده و احساس اطمینان نیز شد. فقدانهایی که اغلب دیده نمیشوند و مراسم سوگواری مشخصی هم برایشان وجود ندارد.
وقتی فاجعهای بزرگ اختیار را از ما میگیرد لازم است بر حوزههای کوچکتر زندگی تمرکز کنیم، مانند ورزش کردن، نواختن ساز، روابط اجتماعی یا هر فعالیت دیگری که احساس اثرگذاری را به ما بازگرداند. در چنین شرایطی باید برای خود اهداف و امیدهای تازه پیدا کنیم، بدون هدف بازیابی حس عاملیت دشوار است. باس تاکید میکند که در این مسیر نباید بیش از حد سختگیر بود. بهتر است با ذهنیتی مبتنی بر آزمون، تجربه و بازی پیش برویم. نه با این انتظار که حتما به تصمیم قطعی برسیم. گاهی تعادل نه از حل کردن مسئله بلکه از یادگیری زندگی کردن با آن به دست میآید.
از مهمترین ایدههای پائولین باس، نقد مفهوم «Closure» یا «مختومه شدن» است. به نظر او استفاده از این واژه در روانشناسی غیرکاربردی و گمراهکننده است. برخی فقدانها قرار نیست «تمام» شوند. قرار نیست روزی از خواب بیدار شویم و ببینیم همه چیز حل شده است. بعضی زخمها بخشی از زندگی ما میشوند باید پذیرش و انطباق پذیری لازم را با آن داشته باشیم.
هنگامی که فاجعهای جمعی رخ میدهد، پیامدهای آن در تار و پود یک جامعه باقی میماند. بسیاری از ما پس از ماهها یا حتی سالها از خود میپرسیم: «چرا هنوز از این اتفاق عبور نکردهام؟»در حالی که ما در همچین موقعیتی نیاز به دگرگون شدن داریم نه رد شدن. رشته ارتباط ما با آنچه از دست رفته قطع نمیشود. به همین دلیل، تعبیر «عبور کردن از ماجرا» گاهی مصنوعی به نظر میرسد. بسیاری از فقدانها همراه ما میمانند، اما شکل حضورشان تغییر میکند.به کمک ایجاد گروههای درمانی و از خلال روایت کردن تجربههای مشترک میتوان معنای تازهای برای آنچه رخ داده بسازیم. هدف انکار درد نیست بلکه جلوگیری از اسیر بدترین تفسیر ممکن شدن است.
جامعه امروز معمولاً فرصت اندکی برای سوگواری در اختیار افراد میگذارد؛ چند روز عزاداری و سپس بازگشت به چرخه بهرهوری. اما انسان ماشین نیست. ما باید یاد بگیریم با فقدان زندگی کنیم، نه اینکه وانمود کنیم آن را پشت سر گذاشتهایم. شاید یکی از مهمترین مهارتهایی که فرهنگ معاصر به آن نیاز دارد آموختن تحمل درد و ابهام باشد.
برخلاف بسیاری از روایتهای عامهپسند، مسیر مواجهه با فقدان یک خط مستقیم نیست. آشفتگی، سردرگمی و بازگشتهای مکرر به اندوه، بخشی طبیعی از این فرایند هستند.
دکتر باس پیشبینی که یکی از بزرگترین فقدانهای مبهم آینده بشر میتواند بحران اقلیمی باشد؛ از دست رفتن تدریجی طبیعت، کاهش دسترسی به آب پاک و تغییر زیستبومهایی که بخشی از هویت جمعی ما را شکل دادهاند. شاید لازم باشد از همین امروز یاد بگیریم چگونه با ابهام، فقدان و دگرگونی زندگی کنیم؛ زیرا جهان آینده بیش از هر زمان دیگری از ما این مهارت را طلب خواهد کرد.