
خب خب خب
از اونجایی که جدیدا اصلا حوصله خودکار و کاغذ رو ندارم و وویس تایپ هم خیلی خوب کار نمیکنه، تنها چارم برای نوشتن میشه تایپ کردن توی این کانال که تنها ممبر هاش خودمم. دوتا اکانت خودم تنها ممبر های این چنلن.
خیلی دارم به تغییر سبک زندگیم فکر میکنم. ولی انگار عمو دیگه قرار نیست حمایت مالی کنه منو.
چرا حمایت مالی میکنه ولی خب در حد شهریه دانشگاه و نه بیشتر و کمتر.
من هیچ وقت نوجوون نبودم حقیقتش. وسط سالهایی که باید پی باشگاه و وقت گذروندن با دوستام میرفتم یا حداقل باید درس میخوندم یک افسردگی و دپریشن شدید گرفتم. هنوز هم البته اثراتش و باقیماندههاش روی من هست و توی رفتار من مشهوده ولیکن حالا حالم بهتره.
الان چند وقته که شدیداً دلم میخواد نوجوونی کنم. دوست دارم دوباره کنکور بدم دوست دارم این بار واقعاً به باشگاه بچسبم و دوست دارم در اولین اقدامی که میخوام انجام بدم سیگار رو ترک کنم.
دیگه همه میدونن هومن چند وقتیه سیگاریه. بابا فهمید مامان فهمید صاحبکار میدونه همه میدونن و من از این موضوع خوشم نمیاد. سیگار یک ناهنجاری اجتماعیه خودم اینو میدونم. تا وقتی که کسایی که دوست نداشتن بدونن نمیدونستن مشکلی نداشتم با این که سیگاریم ولی حالا که میدونن باید این عادت بد و غلط رو کنار بزارم.
حقیقتش دیگه هم حال نمیده. شاعر میگه دیگه حتی دودم نمیده بهم حالی این دقیقاً روایت حال منه.
برنامم اینه که برم باشگاه. درسمو بخونم روی زبان انگلیسیم کار کنم و طراحی سایت و کار با ابزارها و افزونههای وردپرس رو کامل یاد بگیرم.
شاید هم یک بار برای یک امتحان کردن اشتراک همین برنامه آموزش برنامه نویسی رو خریدم.
گفتم میخوام کنکور بدم. حقیقتش عکسهایی که دوران کنکور از در و دیوار و قهوه و لپتاپم موقع درس خواندن گرفتم من را شدیداً مجاب میکنند که دوباره کنکور بدهم. این بار بسیار جدیتر. بدون تمرکز روی چیز اضافه میخواهم دوباره کنکور بدهم.
و البته احتمالاً دیگر در حوزه موزیک نتوانم فعالیت کنم. با این وضعیت گرانی اهنگساز هم میخواهد زندگی کند و هزینهها بسیار بالا رفته. احتمالاً دیگر نتوانم با این هزینهها کار ببندم و ارائه کنم. شاید بتوانم تبدیل شوم به یکی از این رپرهایی که هیچکس کارش رو گوش نمیدهد ون که او را نمیشناسد.
شاید هم مخاطبهای زیادی داشته باشم ولی کسی من رو به عنوان یک رپر حرفهای قبول نکند
چون که میخواهم از ابزار های رایگان و آهنگ های خام رایگان استفاده کنم.
مهم نیست دیگر. شاید یک روزی دوباره شروع کنم.شاید وقتی توانستم زندگی ام را تثبیت کنم.
وضعیت طوری شده که هنرمندی ثروتمند نمیشود الان ثروتمندانند که هنرمند میشوند.
حقیقتا من زنده ماندن را به هنرمند بودن ترجیح میدهم. ترجیح میدهم بتوانم غذا بخورم تا این که چند اثر هنری خلق کنم.
شاید هم خودم همه ی کار های این حرفه را یاد گرفتم که چگونه انجام بدهم ولی انگار که حالا حالا ها وقت ندارم که بخواهم این کار هارا انجام بدهم.
همانطور که عکس ها من را به یاد دوران کنکور و دبیرستانم میاندازندم با همان عکس ها به یاد دورانی هم که ورزش مرتب میکردم میافتم.
اگر راضی بشوند که دپباره من را حمایت مالی کنند سبک زندگی ام را اصلاح میکنم.سلیقه ی گرانی هم دارم.
البته سلیقه ی من گران نیست،ساده ترین هارا از دستمان گرفته اند و سخت ترین هارا به ما دادند.
این است که دل من را میسوزاند. بد ترین هارا به گران ترین میخریم.چون کار دیگری از دستمان بر نمیآید.
تلاش من هم بر این است که آن دنیا به من نگویند مگر زمین خدا آنقدر گسترده نبود که در آن هجرت کنید؟
بگذریم.
بگذریم.
با این حجم از نا امیدی ولی امید دارم.
به خاطر کسی که تازه دو ماه است داخل زندگی ام حضور دارد.
کسی که به یادم آورد دوست داشته شدن یعنی چی و الان خالصانه دوستش دارم.
هم بهترین دوست من شده هم شریک من در احساس و هدف و زندگی و تا جایی که بتواند من را با این همه کاستی تحملم کند، آینده.
حالا که او را دارم دیگر صبح ها به زندگی لعنت نمیفرستم. دیگر قهوه ی زندگی ام مزه ی تلخی نمیدهد بلکه از حضورش دارد شیرین میشود.
حالا که دستانش در سرمای زمستان باعث گرمای روحم است زندگی را دوست دارم.
تازه فهمیدم رابطه ی غیرسمی و سالم چه شکلیست.
اگر روزی بخواهد برود جلویش را میگیرم ولی اگر رفت.
کس دیگری،این گونه به چشمم نخواهد آمد.
بگذریم.
چیز دیگه ای نیست که بخواهم آن را بنویسم حداقل الان ایده ای ندارم که در ادامه درباره ی چی بنویسم.


تمام