
مردان ایرانی مرگ در میدان رزم را چنان خوش دارند که بیگانگان زندگی را .
در حماقت تو همین بس که ترس را در میان دل هایی می جویی که بویی از آن نبرده اند .
دل هایی که نه بیم دارند و نه اندوه .
ما را از نبردی می ترسانی که بدان مشتاقیم ؟
بازی های بچه گانه ایی که با نیرنگ در آن پیروز شدی تو را به هوای تصرف ایران انداخته است ؟
از کدام گمراهی است که این سگ سان ناچیز نور خورشید را در سایه خویش می پندارد ؟
از کی شد که کفتار دعوی برتری بر شیران می کند ؟
چگونه آهنگ نبردی می کنی که خود تاب ایستادگی تا پایانش را نداری ؟
به دنبال ضربه ای کارگر و کوبنده آن هم بر پیکر سنگ می گردی ؟
بیشتر به دلقکی می مانی که با یاوه هایش شاه را می خنداند . به زمین ما آمده ای و زبان دراز می کنی ؟
چونان می ماند که خودت را به سخره گرفته باشی !
از کی گرگ به سوی چوپان نجوای آشتی سر می دهد ؟
آنگاه که خوی درنده ات را رام کردیم معنای حقیقی صلح را درک خواهی کرد .
دعوی صلح دروغ است آنگاه که از زبانی بیرون بیاید که جز زوزه چیزی از آن شنیده نشده است !
ما تنها در برابر یزدان پاک سر فرو می آوریم .
ما زاده پیکان و آتشیم .
اگر آهن و آتش به روی ما آوری ، از آهن سخت تر و از آتش افروخته تریم .
آوازه مردانگی و غیرت ما ریشه در گستره گیتی دارد .
سگان بی تباری چون تو چه می دانند از رزمنامه یلانی که از خاور تا باختر با دستان خود جاده رزم گشودند و نهیب اسبانشان کوه را به لرزه در آورد .