از وقتی که فقط برای جلب توجه و تحسین دیگران ننوشتم ، نوشته هام قشنگ تر و واقعی تر شدن .
فکر نمی کردم یک روز تا این حد به نوشتن محتاج بشم !
سعی می کنم آقای هاید رو جلوی چشمام نگه دارم اگه خیلی ازش غافل بشم یه بلایی سرم در میاره .
چند باری سعی کردم باهاش صلح کنم ولی عقل توی کله اش نیست که ! مثه حیوون می مونه .
بدون عشق می شه زندگی کرد ؟
خب زنده که آره ولی زندگی نه !
می تونم بدون اون ادامه بدم ولی به مرور نفرت جای خالی اش رو پر می کنه ، نفرت از همه،حتی از خودم !
تا جایی که ازم یک نا انسان می سازه ، جوری که احساسات انسانی برام غریب و ناملموس بشن .
راستی چرا تهش همه مون باز هم تنها می شیم ؟
و برای اورلیای عزیز :
دلم برات تنگ شده !
امیدوارم حالت خوب باشه .
من سر قولم هستم و با وجود این روزای سخت و پوچ به خودم صدمه نزدم .
یه کبوتر نامه رسانم فرستادم واست بعید می دونم رسیده باشه (:
فیلدمارشال ! با وجود وقت کافی و امکانات محدود نتونستیم کامل تجدید قوا کنیم ، باز هم ساز و برگ لشکر ناقصه ، چی دستور می فرمایید ؟
: هیچ موقع کاملا آماده نبودیم
مجبوریم همینجوری حمله کنیم !
بدون