
چه زود همه چیز به خاموشی رفت . یک هفته است که هیچ خبری ازت ندارم . البته که دورادور باخبرم که حالت اصلا خوب نیست .
حالم بده و عذاب وجدان دارم ... چون تو کمکم کردی اما من نتونستم هیچ وقت برات کاری انجام بدم .
همه چیز از پشت شیشه و کیلومتر ها اونطرف تر بود !
ولی تو واقعی بودی و همچنین تمام حرف هایمان .
من همیشه مدیون تو هستم .
ممکن است که دیگه برنگردی . پس باید یک سری چیز ها رو بهت بگم و نمی دونم که می خونیشون یا که این حرفها در دل خودم باقی خواد ماند :
با حرف های احساسی که بهت زدم نمی خواستم چیزی رو ازت بگیرم
بلکه با تمام آنها می خواستم چیزی به تو بدهم .
و تمام آن چیز هایی که درموردت نوشتم یا به خودت گفتم چاپلوسی یا تملق نبود بلکه فقط واقعیت درخشان تو بود .
قطعا بعد ها کسی همین ها را به تو خواهد گفت و همان ویژگی ها را ستایش خواهد کرد .
حرف هایی که می دانستم نمی توانم به آنها عمل کنم را به تو نگفتم . هرگز قولی ندادم که نتوانم به آن عمل کنم . و آشکار نکردم
هیچی در من تغییر نکرده . همچنان برایت بهترین ها را می خواهم گرچه می دانم خودم نمی توانم آن ها را برایت محقق کنم .
امیدوارم حالت خوب باشه و خدا دلت رو آروم کنه .