
چی می شه اگه احساس کنی ممکنه حامی اصلی ات رو از دست بدی ؟
روزی برسه که دیگه خبری از پشتیبانی نباشه .
مثل اینکه به یک لشکر مجروح در محاصره بگویند خبری از نیروی کمکی نیست . با وجود اینکه می دانی هنوز نبرد های بیشماری را در پیش رو داری . اینکه باید تنهایی با همه شون روبرو بشی . می شه به تنهایی ابدی و پیوسته عادت کرد اما وقتی که یک نفر وارد جهانت می شه ، در نبودنش انگار تنها تری ...
دوباره آسیب پذیر می شی . محتاط تر و دفاعی تر می شی و شهامتت برای پیشروی را از دست می دی .
من حق ندارم به کسی بچسپم . حق ندارم وقت کسی رو بگیرم . نباید انتظار داشته باشم زندگی خودشون رو برای من فدا کنند . همین که من رو پذیرفتند خودش یک لطف خیلی زیاده و همین هم یک دین بزرگه .
هنوز اونقدر خود خواه نشدم که بخوام کسی رو به زور نگهدارم و آزادی اش رو ازش بگیرم .
تنهایی از پسش برمیام
اما تو باور نکن
یعنی معلوم نیست ؟
شانس آوردم که نمی تونی از روی چشمام بفهمی .
من حساس ام . شکننده ام ...
اما هنوز اونقدری مرد هستم
که به چیزی مجبورت نکنم
که پنهانشون کنم ...
و ادامه بدهم
با اینکه بخشی از وجودم درد می کنه