
خواهر بزرگتر بودن شبیه بازی کردن چند نقش توی یک صحنه است. یک لحظه باید مادر باشی، لحظهی بعد همبازی. یک لحظه پناه بدهی، لحظهی بعد پناه بگیری. کسی از بیرون فقط لبخندت را میبیند و خیال میکند «او همهچیز را بلد است»، اما تو درونت میدانی چقدر لرز داری و چندتا نقاب عوض میکنی.
از بچگی بار نامرئیای روی شانههایم بود. هر مشکلی که برای خواهر و برادرم پیش میآمد، انگار مشکل خودم بود. بیصدا برمیداشتمش تا زمین نخورند، اما خودم زیرش نفس نفس میزدم. روزهایی هست که حتی حوصلهی خودم را ندارم، چه برسد به مراقبت از آنها. با اینهمه، باز هم دلم میخواهد به آرزوهایشان برسند. برای همین با آنها سختگیر میشوم، نصیحتشان میکنم، طوری که انگار من بلدترم؛ در حالی که ته دلم میدانم هنوز خودم هم در تاریکی راه میروم. خیلی وقتها به خاطر همین حس، دچار ناکافی بودن میشوم. حس میکنم کافی نیستم، حس میکنم فرصتها را از دست میدهم، حس میکنم آنطور که باید کنارشان نیستم. حتی میترسم روزی برگردم و به خودم بگویم «کنارشان بودم، ولی نه آنطور که باید».
و بعد، درست وسط این حسها، وقتی میبینم میخندنند و یک درخشش خاص توی چشمانشان هست، ترس و عشق همزمان وجودم را میگیرد؛ میترسم این آخرین بار باشد، آخرین خنده، آخرین لحظه. سعی میکنم از بودن در لحظه لذت ببرم، ولی همزمان دلتنگشان میشوم؛ حتی وقتی همان لحظه دارند از سروکولم بالا میروند و صدای خندهشان گوشم را پر کرده. نمیدانم چرا، ولی من واقعاً یک حس مادرانه به این کوچولوها دارم؛ شاید همین بعضی وقتها روی مخشان باشد، ولی دست خودم نیست. گاهی هم میبینم نقشها جابهجا میشود؛ آنها زیر پر و بال من را میگیرند تا حالم خوب بشود. آنجاها من یک بچهی کلهشق میشوم و آنها انگار خواهر و برادر بزرگترند.
یونگ میگوید: «ما در رابطه با نزدیکترینهایمان، هم آینهایم و هم تصویر»
(The Archetypes and the Collective Unconscious)
شاید این جابهجایی نقشها هم همان آینه باشد؛ چیزی که به من یاد میدهد حتی وقتی پناه میدهم، گاهی باید پناه بگیرم.
پایان:
خواهر بزرگتر بودن فقط بار نیست؛ یک مسیر است. مسیری که با هر قدمش یاد میگیری بزرگی یعنی بینقص بودن نیست، یعنی ادامه دادن است، حتی با ترس، حتی با خستگی، حتی با دلتنگی. من گاهی پناه میدهم، گاهی پناه میگیرم. همین دوگانگی است که از من آدمی میسازد که هستم.
در نهایت: «بزرگتر بودن همیشه به سن نیست؛ به قلبی است که جا دارد هم پناه دهد، هم پناه بگیرد.»