حدود یه سال گذشته و من دوباره برگشتم به نوشتن. دوباره دعوت شدم به دورهمی کلمات
خودم میدونم نوشتن حالمو بهتر میکنه. بارها اینجا گفتم، توی ذهنم هزار بار تکرار کردم، حتی توی دفترچهم هم هی مرور میکنم که «نوشتن خوبه... نوشتن آرومم میکنه.» اصلا برای چی توی اون دفتر یادداشت مینویسم؟!
البته که کتاب خوندن هم برای من همینطوره. این دوتا همیشه یه جور دوست قدیمیان برام. گاهی که توی نگرانی ها شروع به نوشتن کردم، منطق و شهود همراه من شدن. گاهی که توی سردرگمی ها کتاب خوندم، کشف کردم و اروم شدم.
اما یه چیز دیگه هم هست که این وسط جاش خالیه: ورزش. اینجا هم میدونم بدنم بهش نیاز داره، مخصوصاً حالا که دارم وارد میانسالی میشم و حس میکنم، جسمم چقدر تنبل و کرخت شده.
دوتا اولی رو از ته دل دوست دارم. اما مورد سوم رو بهش نیاز دارم.
خب چرا با این تفاوت الان این سه تارو باهم گفتم: چون جلوی هر سهتاشون کم میارم... هی عقب میندازم. نوشتن و خوندن رو دوست دارم و انجام نمیدم، ورزش رو که دوست ندارم اما نیاز دارم ولی بازم انجام نمیدم.
راستی شما با چی حالتون خوب میشه؟
شما چی رو دوست دارید ولی هی امروز و فردا میکنید؟
چی براتون لازمه ولی تنبلی میکنید.؟