میترسم اشتباه کنیم.
میترسم بابت فرار از یک چاه به چاه دیگری بیفتیم. چاه جدید ظاهرش با قبلی متفاوت است اما بازهم چاه است. اینطور بازهم همان درد و زخم را دارم. اما این همه سختی و تلاش که در مسیر فرار به جان خریدیم، چی میشود؟؟
میترسم من هم به اشتباه شماره 57 دچار شوم. میترسم همزمان به کوررنگی و خطای کنتراست دچار شوم. در نظرم یکی سفید بکر و دیگری سیاه مطلق باشد. یکی را دیو ببینم، یکی را فرشته. یکی را ظالم بنامم و دیگری را ناجی.

قسمتی در درون من باور دارد؛ همه آدمها خاکستری هستند نه سیاه مطلق هستند و نه سفید خالص. مثل خودم. مثل تو. این بخش است که این روزها ترس و شک را در من زمزمه میکند.
آینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم
<ترانه فاصله از سیاوش قمیشی>
اما چه اتفاقی هست که گاهی اینگونه صفر و یکی می شویم؟
چه میشود که انقلاب و تخریب را به اصلاح و بازسازی ترجیح میدیم؟!