ویرگول
ورودثبت نام
مرضیه ایرجی
مرضیه ایرجیروانشناس بالینی اضطراب ارامش زندگی رو ازت می گیره و من بهت کمک می کنم تا با شناسایی اون، کمش کنی. همه راه های ارتباطی با من اینجاست https://zil.ink/marziyehiraji
مرضیه ایرجی
مرضیه ایرجی
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

پهلو به پهلو

به موزائیک های حیاط نگاه می کند. باد سرد دی ماه، پوستش را نوازش می کند. به گرمای دست او فکر می کند. به آغوش گرمش، به بوی تنش، به حلیم بادمجان های پر گردو.
سرش را بالا می آورد. باغچه پر علف را آن سوی حیاط می بیند. دستش را تکیه گاه بدنش می کند و با فشار به سکو، از جایش بلند می شود. کف دستش را بالا می اورد. به خاکی که کف دستش نشسته است، نگاه می کند.

《حیاط باید آب زد. فرش پهن کرد. چویی بریزی ببری بیرون با نون بمبی بخوری. حیف که آقات میگه قبض آب زیاد میاد. چیه همش خاک و خل.》

درون بدنش گرمای شدیدی احساس می کند. کف دو دستش را بهم می زند. خاک را از انگشتانش پاک می کند. انگار به پاهایش، وزنه بسته اند. آرام به سمت باغچه بزرگ می رود. نور ماه تنها روشنایی آن لحظه است. بعد از چند قدم، به باغچه نسبتا بزرگ و بایر می رسد. یکی از زانوهایش را روی زمین می گذارد و با تکیه بر آن می نشیند.

《این علفا چه سودی داره آخه مرد، بیا بنزین بریز بسوزن. روش بپوشونیم. حیاط بزرگتر شه. تازه تاب هم می توانیم بزنیم. بچه ها بازی کنن.》


چند شاخه علف را در مشتش می گیرد. فشار می دهد. تیزی خارهایشان را احساس می کند. مشتش را محکم تر می کند. سوزش دستش با صدای شکستن ساقه علف های هرز، هم زمان می شود. همیشه از  علف ها گریزان بود. پر بود از ملخ های کوچک، حلزون، کرم .... هیچ پروانه ای آنجا نمی نشست. سکوت پیرامونش با صدای
[ ماه در میاد که چی بشه
می خواد عزیز کی بشه
نمیدونه تو ماهی
تو که رفیق راهی[1]]*
شکسته می شود..


《بچه دار که شدی اسمش بذار ماه منیر.》
دستش را داخل جیبش می برد. تلفن همراهش را بیرون می آورد دلش می خواست هنوز به زنگ تلفن همراهش گوش بدهد. تا انتها موسیقی. اما کشش جواب دادن به تلفن همراه، به میل شنیدن آن قطعه، پیروز شد‌.
《سلام آقاییم. چطوری؟ رفتی بیعانه آرایشگاه بدی؟》


صدای پر شورش را دوست داشت. بوی زندگی می داد. تنها دست آویزش به زندگی بود. به رویاهای مشترکشان برای یک شب به یادماندنی، برای شبی که قرار بود فقط برای آن دو باشد، فکر می کرد. به آتش بازی که با ذوقی کودکانه برای ورودشان به تالار گرفته بودند. به بار نوشیدنی با شارژ رایگان و نوشیدنی های رنگی. به فسنجان و بره کبابی سر سفره شام. به شیرینی طعم عسل در دهانش، بعد از شنیدن بله و احساس نیش درد ناشی از گاز نو عروس بر انگشت خودش. همه این افکار در سرش می رقصیدند.


《الو》
از افکارش خارج شد. مشتش را باز کرد. علف های هرز لجوجانه سر جای خود بودند. از جایش بلند می شود.
《الو آره یعنی نه》
《خوبی؟ کجایی؟》
《تو حیاطم. تو خوبی؟》

《تو که خوب باشی، منم خوبم.》

خوب بود؟ نمی دانست! حال خودش را نمی شناخت. نوعی ناباوری در وجودش متولد شده بود. در حالیکه سرش پایین بود، خاک نشسته روی زانوی شلوارش را دید. گویی امشب قرار نبود از این خاک رها شود. سرش را بالا آورد. دوباره به ماه خیره شد.

《عروسم مث ماه می مونه. دورش بگردم. برا مامان مهدیس برنامه دارم.》چشمانش را می بندد. صدای خندیدنش را در پشت پلک هایش، احساس می کند. 《شب عروسی، شال از سرش بر میدارم. والا روز عروسی چه معنی میده مادر عروس با حجاب باشه》و باز با شیطنت درون چشم هایش لبخند می زند.

 چشم هایش را باز کرد. زندگی جدیدی پیش رویش بود. قرار بود با دختر شیرین پشت خط، هم بستر شود. حالا اما آغاز پهلو به پهلو پایان قرار گرفته بود. با صدایی که برایش غریب بود گفت:

《یادته مامان همیشه می گفت: شصت بس؟》
《آره》
《به آرزوش رسید...》



[1] آهنگ ماه از مارتیک

ماهمرگعشقازدواج
۱
۰
مرضیه ایرجی
مرضیه ایرجی
روانشناس بالینی اضطراب ارامش زندگی رو ازت می گیره و من بهت کمک می کنم تا با شناسایی اون، کمش کنی. همه راه های ارتباطی با من اینجاست https://zil.ink/marziyehiraji
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید