
امروز بالاخره شکستم. تا اینجا خورد خورد ترک برداشتهام. لبپر شدهام. در این چندروز آب که میخوردم از ترکهای چشمم میزد بیرون. خودم را بغل گرفتهام، اما نه از سر محبت یا خودشفقتی یا اینطور چیزها؛ برای اینکه نریزم. امروز سفال نیستم، سرامیک نیستم، خاک نیستم، شیشه نیستم. امروز تکهام. تکههای خورد شده که لبههای بعضیهاشان رد سفید چسب قطرهای میبینی. امروز دیگر خسته نیستم، دیگر کلافه نیستم، خوابآلود نیستم، عصبانی نیستم، ناراحت نیستم. امروز دیگر نیستم. همه هستمهایم را گم کردهام.
دیگر خیلی چیزها برایم مهم نیست. آینده مهم نیست. تحلیلهای قهوهخانهای سیاسی مهم نیست. جنگ مهم نیست. من مهم نیست. با این چیزها که دیدهایم، گیرم روز خوبی هم بیاید، به چه دردمان میخورد؟ چه اهمیتی دارد؟ اصلا نیاید. نمیخواهم. بعد از اینهمه تحقیر و زور شنیدن و خفت و سیاهبختی، روز خوب دیگر میخواهم چهکار؟ بعد از چیزهایی که در سه چهار ماه دیدهام، چرا ریشم را اصلاح کنم؟ چرا پیراهن مشکیام را دربیاورم؟ مگر قرار است عزا و مصیبت تمام شود؟ گیرم که تمام شود، مگر من بلدم در خوشبختی زندگی کنم؟ کدامیک از ما حتی تصوری از خوشبختی واقعی داریم که حالا بخواهیم زندگیاش هم بکنیم؟