ویرگول
ورودثبت نام
Hesam Basirzad
Hesam Basirzadخلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست.
Hesam Basirzad
Hesam Basirzad
خواندن ۳ دقیقه·۳ ساعت پیش

امید، افیون ماست (؟)

دیگر خیلی از کلمات معنی ندارند. شرافت/بی‌شرافتی، مسئولیت، رسیدگی، معیشت، مماشات و... . کلمات وقتی خیلی تکرار میشوند معنای خود را از دست میدهند؛ تفاوتی هم ندارد به چه منظوری یا در کجا به‌کار برده میشوند، خود تکرار است که تن کلمات را مجروح و در آخر جانش را میگیرد. مثل وقتی که به یک کلمه خنثی و معمولی ساعت‌ها فکر میکنیم و برای خودمات تکرارش میکنیم. "امید" اما یکی از آنها نیست؛ چون خیلی وقت است زیاد با آن کاری نداریم.

فارغ از تاثیرگذاری، مسئولیت‌های اجتماعی، دیدگاهمان درباره آینده و... ، در سطح کاری و زندگی روزمره در چرخه‌ایم. با خوش‌خیالی برنامه میریزیم، استراتژی میسازیم و شرایط را میسنجیم تا واقع‌بینانه عمل کنیم. اما نمیدانیم چقدر میتوانیم عمل کنیم، یک ماه؟ دو ماه؟ یک هفته؟ میدانیم بحرانی منتظر ماست، سعی میکنیم آن را پیش‌بینی کنیم و برایش راهی از پیش بیندیشیم؛ اگر جنگ شد، اگر برق نبود، اگر فیلتر شد، اگر گیر دادند و... . سر آخر اما اتفاق جالب‌تری میفتد، میفهمیم بحرانی در انتظارمان بوده که مرزهای پیش‌بینی‌مان را با وقاحت رد میکند. شاید قطعی اینترنت را پیش‌بینی میکرده‌ایم، برای همین هم پلفترم/سایت را روی سرورهای داخلی می‌آوریم اما سایت و پلتفرم که هیچ، اس‌ام‌اس هم نمیشود ارسال کرد.

در زمان بحرانِ پیش‌بینی‌نشده (بخوانید غیرقابل پیش‌بینی)، گُنگ مینشینیم ببینیم چه میشود کرد، چکار میشود کرد و شروع به تحلیل خطرات میکنیم تا از گُنگی دربیاییم. اما اطلاعاتی از خطر داریم که بتوانیم تحلیلی در سطح زندگی کوچکِ روزمره خودمان داشته باشیم؟ خیر!

بعد در اضطراب غرق میشویم و "نا امیدی" و پریشانی را بوسه میزنیم. نمیتوان کاری کرد، یا حداقل از من برنمی‌آید. اصلا چرا باید اینجا به‌دنیا می‌آمدم؟ بدون پول چطور میشود مهاجرت کرد؟ پولش را جور میکنم اما بدون پاسپورت چطور میشود مهاجرت کرد؟ سفر چرا؟ بمان و پس بگیر! اما انگار نمیشود پس گرفت!

اضطراب، پریشانی و نا امیدی به خشم و نفرت تبدیل میشوند. و خشم و نفرت به حدی میرسند که بی‌حس میشویم. به خودمان می‌آییم که در ترافیک گیر کرده‌ایم اما صدای بوق نمی‌آید، دیگر کسی به راهنما نزدن دیگران اهمیت نمیدهد؛ در واقع کسی حتی به تصادف کردن اهمیت نمیدهد. حس میکنیم چیز دیگری برای از دست دادن نداریم. با انبوهی از شلاق روانی روبرو شده‌ایم که سر شده‌ایم، بیهوش شده‌ایم.

اوضاع ثبات ندارد، هیچوقت نداشته. پس چطور روزی توانسته بودیم برنامه‌ریزی کنیم و ادامه دهیم؟ خودمان را وفق داده بودیم. توهم ثبات -و قابل پیش‌بینی بودن اوضاع- جزوی از وفق‌پذیری ما به عنوان پیروزهای جنگ تکامل بوده. وفق‌پذیری‌ای که نمیدانیم حد و مرزش کجاست و همیشه متعجب میشویم از زنده بیرون آمدن! و اینگونه است که دوباره شروع به برنامه‌ریزی میکنیم، سعی میکنیم بحران را پیش‌بینی کنیم و واقع‌گرایانه عمل کنیم.

ما با امید زنده میمانیم. امید به اینکه فردا زنده‌ایم. امید به اینکه امشب زنده برمیگردیم. امید به اینکه میشود کسب و کارمان را نجات دهیم. شخصا در مرحله‌ای هستم که امید به شدت زیر سوال است؛ و این به‌معنای هیچ کاری نکردن نیست، بلکه به این معنی‌ست که در کارهایمان شاید نباید امیدوار باشیم. ناامیدی سم است اما امید هم افیون است؛ انگار دو لبه یک تیغ هستند. شاید همانطور که از برنامه‌ریزیِ 10 ساله رسیدیم به 5 ساله و 1 ساله و 6 ماهه، الان وقتش است فقط و فقط برای امروزمان تلاش کنیم. ما روزی آدم‌های امیدواری بودیم؛ الان فقط خشمگینیم.

امیدقطعی اینترنتپیشرفتکسب و کارسلامت روان
۱
۰
Hesam Basirzad
Hesam Basirzad
خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید