
دانشگاه همیشه برای من استرسزا بود. اصلا محیطش به من نمیخورد. شاید هم من نمیتونستم از اون محیط لذت ببرم. نمیتونستم درست با کسی ارتباط بگیرم؛ رفیق داشتم اما خودم سعی میکردم غیر از یکی دو نفر بقیه رو سطحی نگه دارم. برای همین هم با جمعهای دانشگاه زیاد فعالیتی نداشتم. چون میدونستم قاطی شدن با خیلی از اون آدمها بهم ضربه میزنه. نمیدونم شاید هم همه اینها توی ذهن خودم بوده. این همه آدم که میگن ۴ سال کارشناسی بهترین سالهای عمرشون بوده!
اما بعضی وقتها دلم تنگ میشه. نه برای بچهها، نه برای محیط، نه حتی برای کلاسها. برای ترکیب همه اینها. برای فرصتها. حتی این فرصتهایی که میگم مربوط به درس و کار و... نیستن. فرصتهای آشنایی با آدمهای متفاوت، فرصتهایی که فقط میتونی تو محیطی مثل دانشگاه تجربهشون کنی. فکر میکنم این خاصیت دورههای خاصی از زندگیه. اینکه اون لحظه پر از اضطرابی اما بعدها دلت برای اون محیط تنگ میشه.
خلاصه. دانشگاه برای من نه محیطی بود که بخوام درس بخونم، نه طوری بود که بخوام مهاجرت کنم یا هرچیز دیگهای. شغلم با رشتهم سنخیتی نداشت. و فقط از روی علاقه اون رشته رو انتخاب کردم. برای همین هم واحدهایی که دوست داشتم رو ازشون لذت میبردم و واحدهایی که دوست نداشتم رو بدون عذاب وجدان درس نمیخوندم و فقط پاس میکردم :) نمیگم این طرز فکر درسته یا اشتباهه. اما بهترین چیزی که این نوع فکر کردن برای من داشت این بود که تکلیفم از اول برای خودم روشن بود: توی یه شغل دیگهای وارد میشم، نمره برام مهم نیست، درس خوندن میتونه لذتبخش باشه و میتونه نباشه. و به نظر خودم از ۷۰٪ آدمها جلوتر بودم. اون ۷۰٪ این شکلی بودن: انتظار داشتن فقط با مدرک و بدون علم بتونن کار کنن، درس رو فقط برای نمره میخوندن، و در نهایت برای نمره حال و هواشون عوض میشد. غافل از اینکه اگر الان بپرسی فلان درس رو چند شدی نه یادشون میاد نه براشون مهمه. چون اون عدد واقعا هیچ اهمیتی نداره. بارها شد که من چیزی که میخواستم رو از درسها یاد گرفتم و افتادم؛ و خوشحال بودم جون اون درس رو دوست داشتم و میتونستم دوباره تجربهش کنم =)
البته اشتباه نشه! نه بچه پولدار بودم، نه خیلی بیخیال. فقط از اول سعی کردم خودم رو بشناسم. میدونستم که نمیخوام با درسی که میخونم کار کنم و علاقه شغلیم رو تو بازار میخوام یاد بگیرم. و میدونستم که تجربه دانشگاه رفتن رو دوست دارم و رشتهم رو میتونم اصولی یاد بگیرم فقط برای اینکه یاد گرفته باشم نه اینکه برام کاربرد شغلی داشته باشه.
خلاصه که امروز یاد دانشگاه افتادم و گفتم بیام تجربه مزخرف در عین حال تکرارنشدنی خودم به شما منتقل کنم =)
باشد که شما هم تجربه و دیدگاهتون رو بنویسید و به من منتقل کنید :)