
1.
در شهر من ابرها گرسنه میمانند. خورشید محو تماشای ماه شده و ماه خواب است. آسمان خالیست. آبی آسمانی بیمعناست و ما بیرنگ آسمانی داریم. نور خورشید در گمرک گیر کرده و تا عوارض ندهد به ما نمیرسد. قطرات باران انگیزهای برای ریختن ندارند. دانهها در خاک میمانند و سرزمینشان را زیر زمین میسازند. خاک سیاه و سفید است و ادای خاکستر درمیآورد. درختان مسابقه کوتاهقدی میدهند. رودخانه دلبسته کوه شده و از آن پایین نمیآید. کوه مریض است و گدازه عطسه میکند. سنگها دلنازکاند و شکننده. دریا خسیس است. باد با نیامدنش خودکشی میکند.
2.
"تو دیگه چرا؟"
چقدر از این سوال بدم میاد. به تو ربطی نداره من دیگه چرا. حالا که اینجوریه من دو برابر چرا. نمیبینی هممون چراییم؟ دستامون رو میگیریم بالا سرمون و دعا میخونیم برای یه تیکه طناب که نجات پیدا کنیم. عوضش خدا برامون نخ نامرئی میفرسته و میخنده. بعضیامون با دل خوش، که نخ رو پیدا کردیم، دستمونو گره میکنیم اما نخ از دستمون سر میخوره. نمیبینی عصبی میخندیم؟ با قهوه و سیگار کار میکنیم و روزمون رو شب میکنیم؟ اصلا خودت دیگه چرا؟ اگه کسی حالش خوبه حالش از من و تو بدتره.
3.
آدمها را نگاه کن. هنوز کافه میآیند و قهوه و پاستا سفارش میدهند. بازرس مبارزه با موارد مخدر دیروز سر زد. گفتم سرکار کافه را پلمپ کنید. اینجا به خودیِ خود مخدر است. اینها هرروز میآیند بلکه کمی احساس سرخوشی کنند. گفتم سرکار فرق من با ساقیِ پارک این است که او اجاره مغازه نمیدهد. اما جنس من مرغوبتر است، 100 عربیکا. پریروز بازرس بهداشت آمد؛ خواست کارت بهداشت باریستا را ببیند. گفتم باریستا را اخراج، نه نه، تعدیل کردم. خرج اضافه بود. همه هوشیارند. گند بخورد به این ملت بیدار که کاسبی ما را خراب کرد. به گروه موسیقی هم گفتم دیگر نیآیند؛ هرشب در خیابان موسیقی زنده داریم. رایگان. با همخوانیِ کنسرتی. در پیج، نه نه، صفحه! در صفحه کافه هم ساعت کاری جدیدمان را گذاشتم. از 9 صبح تا 9 صبح فردا. جا خواب هم داریم، تا سر ماه.
پ.ن. سهمیه حال مثبتم محدوده و متاسفانه پشت کیبورد که میشینم تموم میشه. لطفا حال خودتون رو خوب نگه دارید.
پ.ن2. اگر نیاز به هم صحبت داشتید، توی پیامرسان فوق حرفهای بله به آیدی itshesaam پیام بدید. راستش نمیتونم قول بدم حتما کامل در دسترسم. ولی این حداقل کاریه که از دستم برمیاد.