
مهم نیست از ما چه میخواهند. نمیتوانید از یک سیب بخواهید پرتقال باشد. سیب هم برای اینکه نارنجی نیست احساس بدی ندارد. سیب میوه مهربانیست؛ شبیه خالهام است وقتی که جوان بود. کمی شور و شوق درش دیده میشود که معلوم نیست از چه شوق دارد اما میدانی که میتوانی به شور و شوقش اعتماد کنی و فردا قرار نیست قیافهاش را خموده ببینی. مهربان است چون مهم نیست چه طعمی دوست داری، میتواند ترش یا شیرین باشد. حتی مهم نیست دوست داری میوهات چه رنگی باشد، اگر میوه قرمز دوست نداشتی میتوانی زرد یا سبز برداری. سیب آنقدر مهربان است که گاهی گول کرمها را میخورد و آنها را درون خودش راه میدهد. آنقدر مهربان که اگر نخواستی قاچش کنی میتوانی گازش بزنی؛ اگر نخواستی پوستش را بخوری خب آن را بِکَن. حامی هم هست، مسئولیت میپذیرد؛ وقتی بهش میگویند این هستهها بعدا بچههای تو خواهند بود، آنها را طوری در دلش میگذارد که قبل از اینکه بتوانی به هستهها آسیب برسانی باید از جنازهاش رد شده باشی. احتمالا فداکاری هم به همین معنا باشد. سیب همه را دوست دارد، از همه محافظت میکند. اگر روزی یک سیب بخوری پزشک از تو دور میماند. اگر بهش اهمیت ندادی و روزی یک سیب نخوردی مادربزرگت بهت آب سیب پیشنهاد میکند تا دوباره سلامت شوی.
اما راستش را بخواهید من غمِ سیب را بیشتر از مهربانی و خوشحالی و فداکاریاش میبینم. سیب از آنهاییست که به همه روی خوش نشان میدهد اما در خلوتش غمگین است، احساس میکند چیزی در سیب بودنش اشتباه است. شاید گلابی همان سیبی باشد که مزاحم خلوتش شدهایم. شاید گلابی، سیبِ شبهاست.
راستش را بخواهید فکر میکنم کسی از سیب خواسته پرتقال باشد. میبینم که خودش را به هر دری میزند که نارنجی شود، اما یک بار زرد میشود یک بار قرمز. شاید برای همین باشد که با همه مهربان است. نمیخواهد کسی احساس بدی درباره خودش داشته باشد، میخواهد هرکسی به قدری که خودش است دوستش داشته باشد. کاش کسی بود که به سیب میگفت تو برای اینکه همه رنگ داری و ترش و شیرینی و با قاچ و بدون قاچ یا با پوست و بدون پوست میشود خوردَت خوب نیستی؛ تو برای سیب بودنت خوبی. ما تو را برای اینکه سیب هستی دوست داریم. برای اینکه سعی نمیکنی پرتقال باشی. تو خودت هستی و ما تو را دوست داریم؛ چون تو کافی هستی.