
روزهای تکراری. صبحهای تکراری. بعضی اوقات خسته از اینکه نور روز چقدر تکراریست و بعضی اوقات له له برای دیدن خورشید. گذراندن روزها بدون اینکه چیز جدیدی برای ارائه به جهان بهوجود بیاورم. من قرار بود مرکز جهان باشم. قرار بود خورشید دور من بگردد. اما حالا بیجان از خواب بیدار میشوم و با خشم به خواب میروم. چرخه، لوپ، یا هرچه که اسمش را بگذارید، بدترین اکتشاف بشر است. در کنار نوشابه گازدار که بهترین اختراعش است. بیرون آمدن از یک چرخه، صرفا با ورود به چرخه دیگری ممکن است؛ مثل بیرون آمدن از در که صرفا با وارد شدن به بیرونِ در امکان دارد. میدانید چه میگویم؟
خارج شدن از تکرار روزها، ایستادگی زمان میخواهد؛ زمان تمامقد شود و دست راستش را رو به جلو عمود کند و ایست بکشد. به روزها دستور تنوع بدهد و به شبها دستور آرامش. اما این نقطه از زمان که درش زندگی میکنیم، با این نقطه از جهان دست همکاری داده است. دستان زمان و جهان در همین نقطه به هم گره خورده و هیچکدام نمیتوانند آن را روبروی این آشوبها بگیرند و متوقفشان کنند. درست مثل وقتی با یار هستی و موقع غذا خوردن باید با دست چپ چنگال را برداری، چون دست راستت در دست معشوق است. واضح است؟ آشوب و بینظمی درست در همین لحظه و همینجا.
چاره کار چیست جز خلق کردن؟ خلق میکنم برای اینکه خلق کرده باشم. خلق میکنم اما تولید نه. خلق میکنم تا محصول نباشد. خط و هندسه را روی کاغذ، موزیک را در دهان، غذا را در بشقاب. این خلق به رستگاری میانجامد. اما کاربرد ندارد. من قرار بود خالق جهان باشم. آشوب زمان و جهان همینجاست. در تفاهمنامهشان آمده که هرچه خلق شود باید ارزش فروختن داشته باشد. باید محصول باشد. پس خلق کردن را مساوی با تولید بنویسید. خلق کنید که پول دربیاورید. همینجا. صبح بیدار شوید، تولید کنید، بخوابید. هنر را سلاخی کنید تا بشود آن را فروخت. استخوانهایش هم جلوی سگ. هنر را تولید کنید؛ خلق نه، تولید. هنر فقط یک لباس است. خوشقواره. اورسایز. تا بدریختی زیرش را نشان ندهد. تا به آن شخصیت بدهد. بر میدان اصلی شهر چه میبینی؟ لباس رزم. من قرار بود هنر باشم. پس کارت شناساییام را با بندی آبی گردنم بیندازید. آن را به سمت کارخانههایتان ببرید. همه را معذب کنید. من هنر هستم، یک لباس. من را بپوشید. مرکز جهان باشید. و خالق آن. عزیزم بدارید.
نه برای رشد. که برای فایده.