
{کوتاه؛ چون تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل}
هر واژهای در چنته داشتیم روی داریه ریختیم و همچنان حریف نبودیم. راست و دروغ را در هم چپاندیم. ریز و درشت، قلمبه و سلمبه، تشبیه و استعاره گفتیم و نوشتیم و حریف نبودیم. تیغش انگار تیزتر از واژههای ماست. از خودش گفتیم، از خودمان نوشتیم، از درد و رنج نوشتیم و در پایانهای خوش کادوپیچ کردیم. باز هم حریف نبودیم. هرچه عقبتر رفتیم جلوتر آمد و بزرگتر و وقیحتر شد؛ هیولای چندسری که کت و شلوار میپوشد اما کراوات نمیزند. دیوی که به کودکان لبخند میزند و روی بالغان تف میاندازد.
هر رنگی داشتیم روی بوم ریختیم. هر بدنی داشتیم رقصیدیم. هر حنجرهای را خواندیم و هر صحنهای را بازی کردیم؛ با تیغی لب گردن، که گاه پنبه بود و گاه طناب دار. گاه عدد بود و گاه تهدید. زندانی که پنجره ندارد. داستانهایی از تاریکی محض. حکم رعب و وحشت. با نیرنگی که همیشه در سر داشت و با نفسی بدبو، از آزادی میگفت.
و این شیطان، هیچگاه نخواهد مرد. اما ما هم زندهایم. در تمام این جهنم پخش شدهایم. میسوزیم اما مهمتر از آن، میسازیم؛ همیشه در پی حفرهای در این دیوار بزرگ و ضخیم، در حال تلاش برای راهی برای دیگران. کسانی از ما، برای ما، در این راه، سر دادهاند. و ما نامشان را روی این دیوار حک میکنیم، از آنها میگوییم حتی اگر صدایمان بریده شود؛ تا ابد. و این مرگها، این جنگها، این تیغها و قفسها و فریادهایی که بر سرمان آوار میشوند، بیمعنا نخواهند بود. و این معنا را به یاد داریم؛ باشد که روزی این هیولای چندسر، و این دیو بدریخت، افسانهای بیش نباشد.