
یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و در طول روز چیزهای عجیبی میبینی. میبینی که آدمها مهربانتر شدهاند؛ در خیابان برایت بوق اضافه نمیزنند، به گرمی سلامت میدهند و احوالت را جویا میشوند. و تو شک میکنی به همه اینها. شکی که نمیگذارد از این زیباییها لذت ببری. چون تا امروز دنیا را اینطور ندیده بودی. نگاهشان میکنی و سعی میکنی بفهمی چه اتفاقی افتاده یا قرار است بیفتد.
کمی بعد دوباره از خواب بیدار میشوی و در طول روز چیزهای عجیبی میبینی. میبینی که آدمها مهربانتر شدهاند. و تو شک میکنی که شاید همچنان خواب باشی. چشمانت را باز و بسته میکنی و به صورتت آب میزنی. ساعتت را نگاه میکنی و مطمئن میشوی رویا نمیبینی. لحظهای به این مهربانی و روی خوشی که دنیا نشانت داده هم شک میکنی. بعد مرا به یاد میآوری و دنیا اعجابش را از دست میدهد.
حرفهایم را یادت میآید. شانزده ساعت پیش را یادت میآید که زیبایی را برایت معنا کردم و گفتم تو یعنی زیبایی. به یاد میآوری خطابههای طولانیام را درباره کارهایی که از دستت بر میآید. که گفتم دنیا به خودیِ خود زشت است و تمام زیباییاش را از تو میگیرد. گفتم نگذار قشنگیهایت را ببلعد و زشت بماند؛ بلکه باید ارزشش را بداند و افتخار کند که دنیاییست که تو را در خود دارد.
و به یاد میآوری و دوباره متعجب میشوی از دفعه اولی که سکوت کردی و کسی در آینه با تو حرف زد.