
احساسات منتظر پاسپورت هستند، این را در ختم فهمیدم. وقتی به اشکهایم چشم دوختم و به این فکر کردم که واقعا برای مرحوم گریه میکنم؟ شاید. اما راستش را بخواهید اصلا برایم مهم نبود برای که و چه گریه میکنم. یک یک و نیم لیتری اشک داشتم که منتظر ورود به دنیای بیرون بودند. چند روز از همهچز بغضم میگرفت. انگار چهار سال بدبختی تمامنشدنی را طی فرآیندی به آب شور تبدیل کردهام و حالا وقت آبیاری گونههاست.
فهمیدهام هرچقدر خندههایم از عصبی بودن و معذب بودن بوده گریهام واقعیست. اصلا لفظ "گریه" خیلی واقعیتر مینماید. مصیبت واژه قشنگتریست از خوشبختی. شاید چون گریه و مصیبت را بهتر و واقعیتر از خنده و خوشبختی درک کردهایم. ما آدمهایی هستیم که میتوانیم هر مریضیای -از روده تا کچلی- را به مشکلات عصبی و اضطراب ربط بدهیم.
بهم گفت "اگه بخوای بیرحمانه نقدم کنی چی میگی؟"
گفتم "فکر میکنی مشکلات خودت بزرگترین مشکلهای جهانن که هیچکس درکشون نمیکنه."
گفت "بهخدا جای من نیستی."
گفتم "تو اگه بخوای بیرحمانه نقدم کنی چی میگی؟"
گفت "فکر میکنی مشکلاتت چون همهگیرن اهمیت ندارن"
گفتم "من نمیتونم جای بقیه باشم."
گفت "ذرهای همهپسندی هم بلد نیستی."
نخوابیدم. یعنی درست نخوابیدم. با پرواز مگس بیدار میشدم. از صبح رباتوار کارهایم را انجام دادم. سعی کردم از همان اول صداهای اطراف را میوت کنم. برنامه تحلیل سیاسی اول صبح، هرچه باشد کذب محض است. صبحانهای که سیتکام نداشته باشد یعنی روز افسردهتری در پیش است. کتابی که ذوق خواندنش از سرم افتاده یعنی حیف و میل. دیشب نخوابیدم.
گفتم "بدون قهوه نمیتونم روزم رو شروع کنم."
گفت "قهوه الان رو دریاست. احتمالا همونجا هم میمونه."
گفتم "انگار قهوهها هم منتظر پاسپورتن"