ویرگول
ورودثبت نام
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزادخلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

یک خیر یک‌خطی

عکس بی‌ربط. آفلاین
عکس بی‌ربط. آفلاین

آن سال، شهر افسرده شده بود. طبیعی بود و کسی توجه نمیکرد؛ مخصوصا که تک تک اخبار شهر، در این افسردگی دخیل بودند. فقط خبرهای خوب بودند که لابلای جمعیت گم میشدند و بعضا حتی از ترس، خودشان را نشان نمیدادند. هرروز خبرهای جدیدی به‌دنیا می‌آمدند و از بین میرفتند. کل زندگی‌مان در رسیدن خلاصه میشد: به‌دنیا می‌آمدیم، میرسیدیم، قدیمی و پیر میشدیم و میمردیم. اگر خبری نمیرسید طرد میشد. برادرم که به‌دنیا آمد لبخند داشت. در نگاه اول همه‌مان ناراحت بودیم؛ فکر میکردیم بدبختی‌ای مثل یک خبر خوب، به خانه ما نازل شده و برادرمان قرار است کل زندگی‌اش را صرف پیدا کردن مسیر رسیدن کند و پیدا نکند. آینده‌ای طولانی و فقیرانه خواهد داشت و بین همه ما گم خواهد شد بدون آنکه کسی نگاهش کند، بگویدش یا بخواندش. اما اینطور نبود. برادرم، خبر بدی بود که با لبخند به‌دنیا آمد. انگار از بد بودنش خوشحال باشد. براندازش کردیم، خواندیمش، تحلیلش کردیم. نمیفهمیدیم اوضاع چگونه است. و تصمیم گرفتیم به حال خودش رهایش کنیم تا زندگی‌اش را بکند، کسی او را بگوید و کسی بشنود و خلاص.

تا گوساله‌ی خندانِ ما گاو شود، دل‌مان صدها بار آب شد. با خوشحالی این‌طرف و آن‌طرف میپرید، بویی از پژمردگی شهر نبرده بود و انگار آن را نمیدید. طوری رفتار میکرد انگار که همه باید از بد بودن‌شان خوشحال باشند. آبروی ما وصل شده‌بود به یک خبر یک‌خطی. کسی نبود که بدون تعجب نگاهش نکند. در شهر، پزشکی نبود که معاینه‌اش کند؛ اخبار پزشکی، بیشتر اخبار بیماری‌های جدید بودند و کم‌تر پیش می‌آمد خبر پیشرفت‌های پزشکی شهر ما را مفتخر کند. چه آرزوهایی که مادرم برایش داشت و میدید که ذره ذره نفرتِ کل شهر را برمی‌انگیزد. بزرگ که شد، لبخندش بر جایش بود. برخلاف همه توصیه‌ها و نصیحت‌ها. وقت رسیدنش که رسید، همه ما با اضطراب، کنار قطار ایستاده بودیم و میدانستیم فاجعه‌ای در راه است. حتی بلیت‌خوان قطار بازرسی‌مان کرد، مبادا بخواهیم خبر خوبی قاچاق کنیم.

چشم همه به آسمان بود؛ منتظر بودند ببینند چه میشود. و این لبخند و این انرژی، برای یک خبر بد، چه پیامدهایی در پی خواهد داشت. صدای رسیدنش آمد؛ صدایی رسا، خوش‌آواز و شادی‌آور. چند لحظه‌ای گیج بودیم. به هم نگاه میکردیم. چطور میشود یک فاجعه را اینطور بیان کرد؟ منتظر بلایی آسمانی، چند دقیقه‌ای ایستادیم؛ انبوهی خبر بد، با کمرهای خمیده و دهان‌های باز و چشمان بی‌روح، که منتظر اتفاقات بیشتر بودند. اگر اتفاقی از آن ارتفاع می‌افتاد، قطعا طوری پخش میشد که شهر را به نابودی بکشاند. بهتر بگویم، اگر اتفاقی می‌افتاد، شهر توسط اتفاقات تصرف میشد. آن‌وقت یک شهر میبود و یک خبر بزرگ. همه ما از بین میرفتیم. اما هیچ نشد. و این هیچ نشدن مسئله بدتری بود. پیامی بود به هریک از ما: انتخاب نکرده‌ایم بد باشیم، پس چرا از بد بودن‌مان خوشحال نباشیم؟ و شهر تغییر کرد.

اخبار لباس‌های نو پوشیدند. سعی کردند ادای خوب‌ها را دربیاورند و موفق هم بودند. افسردگیِ شهر تمام شده‌بود. دیگر نمیشد خبر خوب را از بد تشخیص داد. اخبار خوب هم، زندگی بهتری یافتند. دیگر خوب و بد بودن اهمیت نداشت، لباس خوب و برق چشم و لبخند همیشگی بود که مهم بود. و این اخبار متناقض، هرروز بیشتر شدند. وقت رسیدنشان که میرسید، همه خوشحالی میکردند. انگار نه انگار که ما شهر خشم‌ها و مصیبت‌هاییم.

همه‌چیز عوض شده‌بود. اخبار قتل و غارت و قحطی، طوری خوانده میشدند که انگار از رفاه سخن میگویند. اخبار مرگ، لباس پیروزی بر تن داشتند. گرانی‌ها با ظاهر دستآورد دیده میشدند و بیماری‌ها تبدیل به شوخی شدند. زلزله ادای رقص درمی‌آورد و جنگ‌ها به پیروزی بدل میشدند. اخباری که افسرده به‌دنیا می‌آمدند را کسی نه میخواند و نه میشنید. شهر، مهاجر پذیرفت و اخبار بدِ دیگر کشورها، اینجا زندگی خوبی داشتند.

و این وضعیت ادامه پیدا کرد. دیگر کسی دوره مصیبت‌زدگیِ واقعی را یادش نمی‌آمد. خوب و بد، شکست و پیروزی، و مرگ و زندگی، همه معنایشان را باخته بودند. حتی پدرم یادش نمی‌آمد که خود من، روزی فقط چون خوب بودم، مجبور به خانه‌نشینی شدم. نمیدانم در دنیای آدم‌ها چه میگذرد. اما اینجا، در این شهر، همه‌چیز به‌هم ریخته‌است. میگویند در بیشتر شهرهای دیگر هم اوضاع همین است. نمیدانم تا کی قرار است اینطور باشد. چشمم به آسمان است، شاید اتفاق خوبی بیفتد. آن‌وقت من اولین خبرِ این اتفاق خواهم بود. و میتوانم بالاخره از این شهر بروم، برسم، و بمیرم.

زندگیخبرروزمرگیامید
۱۶
۰
حسام بصیرزاد
حسام بصیرزاد
خلاقیت محصول همین “آخه کی این کارو میکنه؟!” هاست. hesam.one
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید