
شعری ناقابل تقدیم عزیزانم:
نه رو میدم به غم
نه جون میدم به درد
من فراموش میکردم
چی واسه من بود
نه شبای سرد
نه سراب مرگ
حتی تنهایی
من رو نترسوند
من داشتم برمیگشتم به خودم
دست کودکی توی دستم بود
یه قایقی چوبی کنار این ساحل
پاهام میرفتن ولی قلبم موند
من یه ققنوسم زیر خاکستر
زاده میشم باز با طلوع خورشید
تو جهان پر از تاریکی و ظلمت
یه بذر پر از نور در حال رشدیم
من با انزوام، به کجا میرسم
تو قلب سکوت، خدا میشه کشف
به دور از جماعت بی هدف و لش
بار دیگه میکنم مسیرمو کج
تو افق قطب و شعله های سبز
قدم های استوار میشکافه مرزو
به دور از افیون و هرگونه لغزش
پاکی رو هدیه کن به دریای نبض و
ا غرش دیروزم چیزی باقی هست
به قلب خطر هنوز راهی هست
من هیچی ندارم تا بدم از دست
پس با آغوش باز با سیاهی میرقصم
نگاهی دوباره به شفق های قطبی
از دور نگاه نافذ یه گرگی
که روی کوه یخ ایستاده با اقدار
میگه آزاد باش حتی اگه مُردی
نه کودک دیروز نه پیر فردا
امروز رو دریاب بیخیال اشباح
سایه ها خزیدن توی خاطرات
پس حق تو از بی عدالتی بردار