عکس داستانک(قسمت هفتم:باش!)

گفت:باش!

گفتم:نمی توانم!

گفت:وقتی من می گویم باش،حتماً می شود که باشی!

گفتم:آخر من دانه ای خُرد و لطیفم و زورم به این زمین پهناور و سخت نمی رسد!

گفت:خُردی ات را فراموش کن و به بزرگی من ایمان بیاور،آنگاه ببین چه راحت می توانی باشی!

دیگر هیچ نگفتم.فقط به بزرگی او ایمان آوردم و عزمم را برای بودن جزم کردم،پهلوی زمین شکاف خورد و شدم آن چه او می خواست.

راست می گفت من می توانستم باشم و اکنون هستم!

عکس داستانک(قسمت ششم:من هم نَرمَم!)

[email protected]