اولین باری که دیدمش، عاشقش شدم!
من بچه بودم. خانه یکی از فامیلهای دور ما بنام آقای صداقت، رفته بودیم. آقای صداقت خدابیامرز، چند پسر و دختر داشت. اما یکی از پسرهایش عاشق وسایل الکترونیکی بود. این پسر آقای صداقت، هادی بود... اخلاق آرامی داشت و سرش در کار خودش بود.
یک شب که دقیقا نمیدانم به چه مناسبتی رفته بودیم خانه آقای صداقت، من رفتم پیش هادی در اتاقش... هادی مشغول کار با کامپیوتر بود و آنجا بود که برای اولین بار کامپیوتر را از نزدیک میدیدم... عاشق آن تصویر زمینه معروف ویندوز شدم: چمنزار و آسمان آبی!

خیلی یهویی یاد این خاطره افتادم و برایم جالب بود که امشب در این باره چیزی بنویسم...
دیگر آنکه روز شلوغی را پشت سر گذاشتم... صبح خواب ماندم و کلاس زبان نرفتم و این وسط تصور میکنم که اولویت زبان دارد با به رای کارهای روزمره گم میشود... باید برایش کاری انجام دهم...