
امروزم چقدر خوب شروع شد... چقدرررر نیرو گرفتم از صبح امروز... اکنون ساعت ۱۷:۵۲ دقیقه است که دارم این پست را مینویسم...

مدل نوشتن من در ویرگول بسیار صمیمانه است... بی هیچ مبالغه و تکلفی، آنچه در ذهن و ضمیر دارم را مینویسم...
اصلا راستش را بخواهید، اولین و مهمترین ویژگی من در یک جمع، همین متفاوت صحبت کردن من است...
نمیدانم چرا؟ اما زبان من اینگونه است و هرگز هم تلاشی نکردهام برای اینکه در طمطراق صحبت کنم... اصلا دلیلش را هم نمیدانم: هیچ کس در خانواده ما، شبیه من حرف نمیزند...
فقط یادم هست وقتی ۵ ، ۶ یا ۷ ساله بودم، مادرم مرا روضه میبرد و من خیلی خوب گوش میدادم: داستان های قرآنی و حمایت ها و روایت ها را آنچنان دقیق گوش میدادم که میتوانستم برای کسب دیگری با بیان خودم ، بازگو کنم...
بگذریم... همه اینها تنها و تنها شرحی ساده برای اصل مطلب بود...
راستش را بخواهی، منتظر سعید هستم... سعید امینی، میخواهد بازی سکرت هیتلر بگذارد و من مشتاق بازی کردن هستم و البته بسیار واضح است که خود بازی آنقدرها برایم مهم نیست...
چند روز پیش با سعید امینی، پیرامون مسأله ای صحبت کردم و از او مشورت گرفتن... نکات جالبی گفت که بسیار راهگشا بود...
یاد سعدی افتادم و این بیت معروفش:
نه منِ خامطمع عشقِ تو ورزیدم و بس
همچون من سوخته در خیلِ تو بسیاری هست
همین کفایت میکند برای گفتن... چون چاره دیگری نیست
بقول انگلیسیزبان ها:
The begger has no choice