دیروز زیارت رفتم... یکصد و بیستمین هفتهای بود که چهارشنبه های امام رضایی را ادامه دادم...
حس و حال عجیبی داشتم... راستش، من هیچگاه حاجت و نیت خاصی نداشتم... یعنی حرم را برای زیارت میرفتم... برای اینکه امام رضا را دوست دارم...
اما دیروز...
دیروز از امام رضا چیزی خواستم... گفتم و تقاضا کردم که کمکم کند، که وکالتم را برعهده گیرد که من سخت محتاج کمک امام رضا هستم...
بگذریم! دیروز هوا بشدت سرد بود... فکر میکنم دمای هوا منفی ۳ یا منفی ۴ درجه بود... تمام مغازههای طبرسی تا مفتح را برای پیدا کردن نوع خاصی از آبنبات گشتم...
و این خود یک نشانه است که تو حاضر باشی در هوای منفی ۴ درجه، یک و نیم ساعت برای یافتن چیزی بگردی تا بدستش بیاوری... (العاقل یکفیه الاشاره)
دیگر آنکه افسوس، زبان من، کلام من و واژگان من، دست و پا بسته اند... کبوتر دل میخواهد در آسمان واژهها پرواز کند و آزاد و رها، بگوید اما... دست ما کوتاه و خرما بر تخیل! یعنی زبانم گاهی قاصر است، الکن است از بیان بعضی چیزها...
ای کاش من یک اقیانوس واژه در کف داشتم... ای کاش میتوانستم لؤ لؤ و مرجان بیرون بیاورم و بنویسم... ای کاش میتوانستم آزادانه و بی قید و بند بنویسم...
و اما بعد:
امشب بسیار حس خوبی دارم... حس اینکه باری از دوش من برداشته شده باشد... یادم هست این حس را وقتی شب بعد از کنکور سراسری دادم، داشتم... همینقدر رها و آرام...
اصلا میدانی چیست؟! کار خوبه امام رضا درست کنه...
ببین! ما در عالم خود، مگر بالاتر از امام رضا داریم؟ نداریم... کاری خوبه که خود امام رضا درست کنه...
من به خداوند بلندمرتبه و امام رئوف اعتماد کامل دارم...
حال اینکه من قدم اول را برداشتم... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...
و اما بعد...
راستش را بخواهی... حس میکنم دارم پخته تر میشوم... از خداوند بلند مرتبه میخواهم که مرا در راه بهتر شدن و پخته تر شدن و بعبارتی تعالی و رشد، قرار دهد...
یاد عبد صالح خداوند، آیت الله بهجت افتادم... میخواهم به ایشان بگویم که من به ضمانت شما دارم نمازهایم را سر موقع میخوانم، مثلا همین دیشب (سه شنبه شب)، با آقای اسماعیلی رفته بودیم سمیناری در مرکز آموزش های فنی و حرفه ای، موقع اذان مغرب، در شرف شروع سمینار رفتم در یک اتاق مجزا و نماز خواندم....
و خداوند از نیت من باخبر است که اهل ریا نیستم، فقط دارم آنچه را که به ذهنم میرسد مینویسم...
پینوشت:
با «اضمحلال» و «مهجور» جمله بساز:
در هفته اخیر تا آستانهی اضمحلال روانی رفتم و برگشتم...
انگار که بروی تا لبهی پرتگاه، زیر پاهایت تاریکی مطلق باشد و نه راه پیش داشته باشی و نه راه پس: آنگاه نوری بتابد، راهی باز شود و نجات یابی...
تو مهجورتربن احساس در درون منی...
همانقدر گنگ، همانقدر شدید و همانقدر ترسناک...
اصلا از سعدی باید وام گرفت:
من ماندهام مهجور از او، بیگانه و رنجور از او
گویی که نیشی دور از در استخوانم میرود...
این همه پرگویی من... دلیلی دارد... دلیلی دارد... دلیلی دارد...
خداوندا بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از جمله کسانی قرار بده که سجده شکر به جای می آورند (دعایم را مستجاب کن)