جامعهی امروز ما رو دائما به این سمت سوق میده که نشون بدیم حال و اوضاعمون خوبه؛ یه نمایش بیوقفه از اینکه همه چی آرومه، ما چقدر خوشحالیم.
اما خودمونیم، ما که میدونیم خیلی وقتا شایدم بیشتر وقتا حالمون خوب نیست. شاید بد هم نباشه لزوما ولی خوب هم نیست. خب پس چرا تو این بلبشوی کوفتی و آزارهای بیپایان روزگار، باید تظاهر کنیم حالمون خوبه؟ چرا همش باید دنبال این باشیم که نشون بدیم واسه خودمون کسی شدیم/ هستیم؟ چرا بهطرز سیریناپذیری در جستجوی اینیم که دستاوردی برای خودمون دستوپا کنیم اونم نه برای تبدیل شدن به نسخهی بهتری از خودمون، که برای خالی نبودن عریضه در پیشگاه دیگران و برای اینکه از گزند نگاهها و گفتهها و قضاوتهای دیگران در امان باشیم و حس ناکافی بودن سراغمون نیاد.
بله همینطوری میشه که دم به دقیقه در حال مقایسه کردن خودمون با دیگرانیم و زرقوبرق زندگی پرطمطراق دیگری مثل پتکی بر سر ما میخوره و همچون بردهای بهسمت دستوپا کردن به دستاورد بزرگ سوق میده.
تو چنین اتمسفری زیست کردن، رنج ممتده و همچون سوهانی بر روح و روان ماست. چاره چیه؟
من که خودم رو چارهگر نمیدونم و هنوز اندر خم یه کوچهام، اما اگه بخوام بلند بلند فکر کنم شاید بتونماینطور بگم که چارهش احتمالا اینه که از این ماتریکس بیخود بزنی بیرون و راه خودت رو در پیش بگیری. که البته قصۀ این راه خود رو رفتن سر دراز داره و کلی میشه راجع بهش نوشت و صحبت کرد اما فعلا همینجا پروندهش رو میبندیم تا مجالی دیگر.

پینوشت: این روزها دارم کتاب «افسردگی نهفته» رو میخونم. دیشب هم فیلم The Holdovers رو میدیدم. تو حالوهوای این خوراک فکری، نوشتۀ بالا بهصورت فیالبداهه و در لحظه به ذهنم رسید و حیفم اومد ثبتش نکنم. احتمالا در پستهای جداگونه به معرفی این فیلم و کتاب که البته مستقیماً هیچ ارتباطی به هم ندارن خواهم پرداخت.
اما موضوعی که تو این پست بهش پرداختم همچنان جای بحث داره و امیدوارم در آینده مجال و حوصلهای باشه تا بیشتر بازش کنم چون انتظارات اجتماعی تأثیر شدید و مستقیمی هم روی عزت نفس و هم مقولۀ کمالگرایی داره.