
،"آدمی گاه چنان در تردید غرق میشود که حتی سایهی خودش را هم نمیتواند دنبال کند."
—#آلبر_کامو
مثل ایستادن در آستانهی دری که نه پا به درونش میگذاری، نه جرأت بازگشت داری. فقط میمانی، معلق بین رفتن و ماندن، میان تمام شدن و ادامه دادن؛ جایی بین مرگ و زندگی.
و زندگی بیآنکه حتی برگی ورق بخورد، از کنار تو میگذرد...
این تردید، این ماندن در میانه،
همین بلاتکلیفی خفهکننده،
به معنای واقعی کلمه، هدر رفتن عمر است؛
در اوج حالاتی که تحملشان آسان نیست.
انسان برای حرکت ساخته شده، نه برای درجا زدن.
وقتی ماهها و سالها درگیر یک «نمیدانم» میمانی،
انگار زندگی را به امانت گرفتهای اما جرأت بهره بردن از آن را نداری.
از پریدن به این سو میترسی، از پریدن به آن سو هم.
و در این میان، نه چیزی اینجا داری، نه آنجا؛
فقط خودت هستی و انبوهی از فرصتهای از دست رفته.
همه چیز همانطور باقی مانده؛ در وضعیتی از تعلیق.
همان گیجی همیشگی، همان سکونِ سنگین.
باز همان سؤالهای تکراری در ذهنت میچرخند:
بروی یا بمانی؟
انتخاب کنی یا صبر کنی؟
تصمیم بگیری یا باز هم آن را به فردا موکول کنی؟
مثل کسی هستی که در راهرویی بلند و تاریک ایستاده.
از یک سو صدای زندگی میآید، از سوی دیگر سکوت.
اما این تاریکی نیست که روح را خاموش میکند،
بلکه آن نور مردد و نامطمئن است...
عدم قطعیت، زنجیریست نامرئی که آرام آرام، بیهشدار، دور گلویت حلقه میزند و راه ارتباط را میبندد.
فقط ایستادهای.
نه میتوانی به سوی نور بروی، نه دل پناه بردن به تاریکی را داری.
در جایی ایستادهای که عدم قطعیت، چون شبحی سایهوار، بر لبهی هر انتخابی سایه انداخته.
در این قلمرو تاریک، تعلیق با انگشتانی یخی قلب را میفشارد.
چراکه آینده، مغاکی مبهم است که هم نوید در خود دارد، هم خطر.
هر گام به جلو، شیرجهایست در ناشناختهها؛
تلاشی برای یافتن معنا در میانهی هرج و مرج.
جایی که ذهن، با سرنخهایی گنگ و تردیدهایی زمزمهوار دست و پنجه نرم میکند.
هولناکی این وضعیت، در قدرت مرموز آن برای فلجکردن و رهاساختن همزمان نهفته است.
چراکه تنها قطعیت، همان حضور مداوم عدم قطعیت است؛
پژواکی ابدی از تعلیقِ رازآلودِ زندگی.