ویرگول
ورودثبت نام
وضعیت کافکایی
وضعیت کافکاییبه کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم، ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی...ـ https://t.me/tipekafka
وضعیت کافکایی
وضعیت کافکایی
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

متهم به جنون

متهم می‌کنید که دیوانه ای متوهم هستم اما من خود به چشم خود دیده‌ام که سایه‌ام در تاریکی شب، همچون یک موجودی گمشده، بی‌هدف و بی‌صدا در خیابان‌ها می‌گردد و صبح‌ها با توده‌ای از خاطرات ناتمام و غیرقابل فهم به خانه می‌آید.
در این شهر دچار انحطاط، پرندگان نیز به‌سان ارواحی افسرده، از پرواز بازمانده‌اند و یادشان رفته است که چگونه باید بال بگشایند، درست مانند من که نمی‌دانم چگونه باید به تداوم این زندگی بی‌معنا ادامه دهم.
هر شب، صدای تیک‌تاک ساعت، شبیه به سوهانی است که به آرامی به ریشه‌های وجودم حمله می‌کند و هویتم را به تکه‌های گسسته و بی‌معنا تبدیل می‌کند، در این دنیای سرد و بی‌رحم که انگار زمان خود را فراموش کرده است...
در تنهایی اتاقم، وقتی صدای تیک‌تاک ساعت مثل پتک بر سرم می‌کوبد، به این فکر می‌کنم که شاید این دنیاست که دیوانه شده. دنیایی که در آن، احساس کردن جرم است. دنیایی که در آن، متفاوت بودن برابر است با بیمار بودن.
جامعه‌ای که مرا محکوم می‌کند، همان جامعه‌ای است که مرا به این نقطه رسانده. آنها می‌خواهند من را در قالب‌های از پیش تعیین شده‌شان جا دهند. می‌خواهند باور کنم که این منم که همیشه اشتباه می‌کنم،باورکنم که من همیشه مقصر هستم،باور کنم که گناهکار حقیقی من هستم. که این منم که باید "درست" شوم.اما دیگر آیا فرصتی برای درست شدن باقی گذاشته اند؟ اصلا چه کسی تعریف می‌کند که "درست" چیست؟

گاهی فکر می‌کنم شاید حق با آنهاست. شاید من واقعاً دیوانه‌ام. اما بعد به این فکر می‌کنم که در دنیایی که عشق را با نفرت، صداقت را با دروغ، و انسانیت را با سنگدلی عوض کرده، شاید دیوانه نبودن است که عجیب است.

باورشب
۱۵
۲
وضعیت کافکایی
وضعیت کافکایی
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم، ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی...ـ https://t.me/tipekafka
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید