
تو سوپرمارکت مشغول نگاه کردن به تاریخ انقضاء روی بطری شیرِ کمچرب بودم که صدایی شبیه به صدای انفجار اومد. نگاهی به آقای فروشنده انداختم و دوباره مشغول وارسی تاریخ انقضاء شدم. آقای فروشنده لبخندی زد و گفت: «دوباره شروع شد .!»
از مغازه اومدم بیرون. آقایی سیگار به لب وایساده بود کنار پیادهرو و به آسمون نگاه میکرد. رهگذری پرسید: «آقا کجارو زدن؟ » . آقای سیگار به لب با ژستی که انگار تحلیلگر مسائل خاورمیانه ست، چندبار پلک زد و گفت: « شرق رو زدن. »
تو کوچه راه میرفتم و فکرم درگیر این بود که تاریخ انقضاء روی بطری شیر رو درست دیدم یا نه.
داخل حیاط خونه شدم و گربهها اومدن سمتم. توقع داشتن از شیرِ صد و دوازده هزار تومنی براشون بریزم و نوشجان کنن.
کمی غذای خشک ریختم تو ظرف غذاشون و دوباره صدا اومد. اینبار به تحلیلهای آقای سیگار به لب دسترسی نداشتم اما میدونستم که این صدا، صدای پدافنده.
داخل خونه شدم. پودر کیک رو آماده کردم و سه تا شمعِ بیرنگ و رو از داخل کیفِ اضطراری که برای روز مبادا آماده کرده بودیم، پیدا کردم.
نسکافهای درست کردم و نشستم پشت میز آشپزخونه و به این فکرکردم که آدمیزاد زیرِ انبوهی از لحظههایی که آبستن حوادثه، به زندگی ادامه میده و به همهچیز عادت میکنه.
و در روزِ گذشته که ناگهان جنگ شروع شد و چند ساعت بعد تمام شد، من ۲۹ ساله شدم.