ویرگول
ورودثبت نام
| کامیشا |
| کامیشا |روزمره نویس | حقوق‌خوانده‌ای که عاشقِ دنیای فروید شد. https://t.me/Sawboor ( صبور )
| کامیشا |
| کامیشا |
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

در جنگِ چند ساعته، ۲۹ ساله شدم.

تو سوپرمارکت مشغول نگاه کردن به تاریخ انقضاء روی بطری شیرِ کم‌چرب بودم که صدایی شبیه به صدای انفجار اومد. نگاهی به آقای فروشنده انداختم و دوباره مشغول وارسی تاریخ انقضاء شدم. آقای فروشنده لبخندی زد و گفت: «دوباره شروع شد .!»

از مغازه اومدم بیرون. آقایی سیگار به لب وایساده بود کنار پیاده‌رو و به آسمون نگاه می‌کرد. رهگذری پرسید: «آقا کجارو زدن؟ » . آقای سیگار به لب با ژستی که انگار تحلیلگر مسائل خاورمیانه ست، چندبار پلک زد و گفت: « شرق رو زدن. »

تو کوچه راه میرفتم و فکرم درگیر این بود که تاریخ انقضاء روی بطری شیر رو درست دیدم یا نه.

داخل حیاط خونه شدم و گربه‌ها اومدن سمتم. توقع داشتن از شیرِ صد و دوازده هزار تومنی براشون بریزم و نوش‌جان کنن.

کمی غذای خشک ریختم تو ظرف غذاشون و دوباره صدا اومد. اینبار به تحلیل‌های آقای سیگار به لب دسترسی نداشتم اما میدونستم که این صدا، صدای پدافنده.

داخل خونه شدم. پودر کیک رو آماده کردم و سه تا شمعِ بی‌رنگ و رو از داخل کیفِ اضطراری که برای روز مبادا آماده کرده بودیم، پیدا کردم.

نسکافه‌ای درست کردم و نشستم پشت میز آشپزخونه و به این فکرکردم که آدمیزاد زیرِ انبوهی از لحظه‌هایی که آبستن حوادثه، به زندگی ادامه میده و به همه‌چیز عادت میکنه.

و در روزِ گذشته که ناگهان جنگ شروع شد و چند ساعت بعد تمام شد، من ۲۹ ساله شدم.

جنگزندگیتولدروزمرهایران
۰
۰
| کامیشا |
| کامیشا |
روزمره نویس | حقوق‌خوانده‌ای که عاشقِ دنیای فروید شد. https://t.me/Sawboor ( صبور )
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید