وقتی بچه بودم، همه چیز برایم فراهم بود، زندگی زیبا بود، دغدغهای نبود، به عنوان اولین پسر فامیل همیشه در مرکز توجه بودم، هرکاری میخواستم میکردم، هرجایی میخواستم میرفتم، ظرف میشکوندم، سنگ مینداختم خلاصه خیلی شیطون بودم و کسی کاریم نداشت
تا اینکه برادرم اومد...
انگار معلق شدم،جایی بین زمین و هوا، توجه رفت، دعوام میکردن، دیگه از من انتظار میرفت که ساکت باشم و یکجا بشینم، چیزی شبیه به اخته کردن بود!
دیگه مرکز توجه نبودم، دیگه هرکاری میخواستم نمیتونستم بکنم، همش رفت، انگار از ارتفاع ده متری به پایین پرت شدم
داستانی که خواندید کاملا واقعیست، هرروز در همه جای دنیا این داستان در قالبهای مختلف تکرار میشود، کسی که رابطهای را تمام کرده، کودکی که خواهر/برادر جدیدی مهمان خانهشان شده و حتی کارمندی که بازنشسته میشه
انگار مرحلهای تموم میشه، انگار دیگه خودتو نمیشناسی، اینجاست که نیاز به بازتعریف هست، فصلی سرد از تنهایی!
به این معنا نیست که برویم و در غاری خود را حبس کنیم و رنگ اجتماع رو دیگه بینیم بلکه صرفا به این معنیست که بتوانیم خود را در تنهایی تحمل کنیم، برای خودمان ارزش قائل باشیم و خود را دوست داشته باشیم
دنبال اثبات خود به دیگری نباشیم، چه چیزی برای اثبات وجود دارد؟ به چه کسی باید اثبات کنی که تو خوبی؟
ما تنها به این دنیا اومدیم و تنها هم از آن گذر میکنیم
هرچه زودتر بتونی با این تنهایی کنار بیای و خودت رو با تمام نقصهات بپذیری، میتونی زندگی کنی، اونموقع زندگی دوباره شروع میشه، دیگه دنبال جبران نیستی، پذیرفتی!
شناخت - پذیرش - عمل
عمل در جهت پذیرش و حتی شاید کم کردن نقصان، تقویت نقاط قوت و زندگی در لحظه!
من کسرام یه فرد معمولی با آرزوهای معمولی اگه دوست داشتی لایک کن ❤️