یک تجربه تراژیک، یک پارادایم شیفت از جنس «درد». زمانی که «پوچی» جای خودش رو به «تنهایی» میده...

سیزیف که سنگش رو رها کرد، متوجه شد نه سنگ مهمه و نه تپه، بلکه دردناک اینه که هیچکس اونجا نیست تا غلتیدن این سنگ رو ببینه...
سالها در این توهم زیستم که دشمن اصلی من «پوچی» هست. فکر میکردم سنگینی باری که به دوش میکشم، ناشی از بیمعنایی ذاتی جهانه. پوچانگاری یعنی خود رو در قامت سیزیف دیدن، قهرمانی که محکوم به هُلدادن سنگی به بالای تپه بود اون هم بیهوده و تنها راه نجاتش، طغیان علیه این بیمعنایی و پذیرش غلتاندن سنگ بود.
تمام تلاش من این بود که معنایی از کالبد سنگی و بیروح جهان بتراشم، هدفی بسازم و در برابر سکوت سرد جهان، فریاد بزنم که «من هستم» یا شاید «منم هستم»!
منتها انگار اشتباه میکردم و تشخیص من غلط بوده...
فاجعه از زمانی آشکار شد که پیوند عاطفی من از هم گسست. رابطه برای من نهتنها تعلق خاطر عاطفی بلکه مخدری بود که درد اصلی رو پنهان میکرد و ذهنم رو سرگرم بازی با عبارات و مفاهیم «پوچ» میساخت. سیزیفی با لااقل یک تماشاچی!
رنج هلدادن سنگ وقتی که کسی شما رو تماشا میکنه، وقتی چشمی نگران لغزش پای شماست، تبدیل به یک حماسه میشه. اما وقتی تماشاگر صحنه رو ترک میکنه، حماسه ناگهان فرو میریزه و اونچه که باقی میمونه، فقط عرق سرد، کمری خمیده و یک کار تکراری احمقانهست اونم با سفتترین و سردترین جسم جهان، سنگ.
اما پوچی، تنها سایهای از هیولای بزرگتر بود... «تنهایی». پوچی، سوالی ذهنی و انتزاعی بود که میتونست هر بار توسط عوامل یا بهانهای به عقب رونده بشه اما تنهایی چی؟ دردی که کاملا به جسم و استخوان میرسه.
اون حفرهای که اکنون حسش میکنم، فقدان معنا نیست؛ فقدان «تماس» هست. گویی مسئله دیگه برام این نیست که «چرا زندگی میکنیم؟» بلکه مسئله اینه که «چرا باید این بار رو به تنهایی به دوش کشید؟»
در یک رابطه، تنهایی با حضور دیگری تیمار میشه. دو تنها که سعی میکنن با ادغام در هم، قانون سخت طبیعت رو دور بزنن. اما زمانی که پانسمان رو باز میکنی، زخم کهنه با عفونتی تازه سر باز میکنه.
حالا میفهمم که پوچی، تنها زمانی ویرانگر میشه که تو در برابرش «تنها» باشی. تنهایی، بستر بیماریه و پوچی، تبی که از این بستر برمیخیزه. چند سالی تب درمان شد، غافل از اینکه عفونت در جای دیگهای ریشه دوانده!
حال روی نقطه صفر ایستادم، جایی که جوهر تمام رسالههای فلسفی خشک میشن و فقط فریاد غریزهست که بلنده. سقوط نه به درهی بیمعنایی بلکه به چاه عمیق انزوا...
وحشتناکترین بخش ماجرا اینجاست که حتی اگر معنای زندگی رو همین حالا در یک جعبهی کادوپیچ به من هدیه بدن، بدون کسی که بتونم این رو باهاش شریک بشم؛ پشیزی نمیارزه!

آیا عشق وجود داشت یا فقط فراری از تنهایی بود؟ زندگی با حذف «شاهد» تبدیل به چی میشه؟ حقیقتی تلخ که مدام در گوش زمزمه میشه: «هیچ رابطهای قادر نیست تنهایی وجودی رو از میان برداره.» در عین حال که من برای این توهم جنگیدم تا حقیقت رو انکار کنم. استراتژی من برای فرار از وحشت تنهایی، ادغام خودم و دردم در دیگری بود. خواسته من این نبود که فقط «با» اون باشم؛ میخواستم «او» باشم و او «من»!
سعی بر این بود که با نرمکردن مرزهای ایگو، قلمرویی به نام «ما» بسازیم که در اون هیچکس مجبور نباشه بار سنگین فردیت رو به دوش بکشه.
اما با وارسی مجدد، اتفاقی که برای خودم افتاد رو بیشتر تجلی همهجانبه «نیاز» میبینم تا عشق. تمایزی که یالوم قائل میشد؛ «دوستت دارم چون به تو نیاز دارم» یا «به تو نیاز دارم چون دوستت دارم»؟
تلخی ماجرا اینجاست که من به او نیاز داشتم تا سپر بلای من در برابر سکوت جهان باشه. من از او بت ساختم، یک ناجی که مسئولیت معنا بخشیدن به زندگیم رو گردن بگیره.
داخل پناهگاه گرم و نرم بود اما بیرون نه نما و نه ندای جالبی نداشت. مشکل ادغام اینه که قوانین روح رو نقض میکنه و دو انسان، همیشه دو جهان مجزا هستن. تلاش برای یکی شدن، همواره به شکست ختم میشه و یا به انگلیشدن یکی بر دیگری!
وقتی که رابطه تموم شد، درد من فقط درد از دستدادن نبود، شبیه درد کندهشدن پوستی بود که روی تنم پیوند زده بودم. سوگواری برای مرگ یک توهم.
واقعیت بیرحم همیشه سر بزنگاه از راه میرسه و بهت میگه که جای خالی با هیچچیز پر نمیشه؛ دیگری میتونه کنارت بنشینه و دستتو بگیره اما قرار نیست هیچ حفرهای رو پر کنه و قرار نیست هیچ چیزی در درونت رو لمس کنه. هیچ انسانی تحمل بار دیگری رو نداره.
و این جدایی، بازگشت پرخشونت من به سلول انفرادیم بود. تلاشی نافرجام برای تبدیل «دو» به «یک». فراموشی این واقعیت که در عاشقانهترین لحظات باز هم دو ستون جداگانهایم که سقف یک معبد رو نگه داشتن. و اگر دو ستون یکی بشن، سقف فرو میریزه کماکان که فرو ریخت.

در قلمرو فیزیک، برخورد اجرام ممکنه؛ دو اتومبیل به هم کوبیده میشن یا دو سیاره به یکدیگر برخورد میکنن. اما در هندسهی روح، ما نفرینشدگان «زنون» هستیم. سالیانی همچون آشیل با تمام سرعت دنبال «او» میدوی و تا زمانی که بهش برسی، تا فاصله بین «من» و «تو» رو صفر کنی، ازت گذشته و روی ویرانههای رابطه قدم میزنه؛
در جهان ذهن، فاصله هرگز صفر نمیشه، تنها به سمت کاهشی بینهایت میل میکنه..!
- برگرفته از پارادوکسهای زنون
تراژدی ما، تراژدی خطوط «مجانب» بود. دو خط که در اشتیاق تقاطع میسوختن. به هم نزدیک میشدن، نزدیک و نزدیکتر تا جایی که برای چشم غیرمسلح، یکی به نظر میرسیدن. اما منطق موجود همیشه بیرحمه، حکمش بر اینه که هرگز و مطلقا نباید لمسی صورت بگیره. هر بار که قدمی برای رسیدن به «او» برمیداری، لحظهی رسیدن تو معادل با دورشدن اونه. همهچیز در حال تغییره، همهچیز سیاله و هیچزمان نمیشه به نقطه B رسید...
شناخت فرایندیست که همواره عقب میمونه. هر بار که فکر میکنی «فهمیدیش»، صرفا به تصویر لحظه قبل آگاهی پیدا کردی اما تصویر کنونی به کل تغییر کرده!
سوژهی زنده و پویای ما همواره اندکی جلوتر رفته و نمیشه بهش رسید. در دام «تقسیمپذیری بینهایت فاصله» گرفتاریم. همیشه یک چیزی باقی میمونه؛ همهچیز نیمهتموم تموم میشه؛ رازی گفته نمیشه یا حسی انتقال پیدا نمیکنه. گوشهای تاریک در ذهن وجود داره که حتی با بلندترین فریادها و عمیقترین همآغوشیها هم به دیگری منتقل نخواهد شد.
این شکاف هستیشناختی هرگز به زور عشق پر نمیشه. پارادوکس زنون، غلبهپذیر نیست و منطق جهان شکستناپذیره. انسان، سلول انفرادی متحرکه و تنها راه ارتباط، گرفتن دست دیگری از میان میلههای این زندانه با این امید که شاید در جهانی دیگر از شر دیوارها خلاص بشیم...
همونقدر غلتاندن سنگ به بالای بلندی بیهوده بود، دویدن به دنبال لاکپشت هم بیثمر بود. چشمانداز تا ابد در دوردست باقی میمونه و ما همیشه در راهیم. تلاش جنونآمیز فقط باعث انکار فاصله میشه نه نابودیش. فاصله میان ما فاصلهای بین اتمها نیست بلکه شرط وجود ماست. اگر این فاصله صفر بشه، من و تویی باقی نمیمونه؛ ما در یکی نیستی مطلق حل میشیم. پس شاید این تنهایی، تاوان «بودن» ماست.

حفرهی وجودی ما با هیچچیز چیز پر نمیشه و درمانی برای این درد وجود نداره. اما چه باید کرد؟ آیا باید در سوگ این «جدایی ابدی» پژمرد؟ شایدم باید به تفاوت ظریف بین «تسلیم» با «پذیرش قهرمانانه» دقت کرد.
تنهایی سرطان نیست که بخوام حذفش کنم و اگرم باشه، حذفش باعث مرگ میزبان میشه. تنهایی به نوعی ستون فقرات هویت منه.
زندگی رنجه و تنهایی، سنگینترین صلیبی که باید بر دوش کشید.
- جردن پیترسن
زیر بار این تنهایی سنگین، شایستهست که تنها یک کار کرد. شونهها رو عقب میدم و سعی میکنم که صرفا صاف بایستم. پذیرش مسئولیت این تنهایی شاید حتی شدنی نباشه اما میشه براش تلاش کرد. این تنهایی، تاوان آزادی من و هزینهی اجتنابناپذیر «خود بودن»ـه. کسی که میخواد خودش باشه ناگزیر باید بپذیره که تنهاست.
همهچیز فروریخت اما چاره در ماتمگرفتن نیست. هیچکس نمیتونه درست مثل من درد بکشه و درد من یگانه و جداست. هر یک، کلی تنها هستیم که باید سودای «نیمهی گمشده» رو از سر بیرون کنیم. این کُلهای تنها روزی دوباره با هم ملاقات میکنن منتها نه با سودای یکیشدن.
حفره درونی هیچوقت پر نمیشه، میشه با کتاب یا هنر و کار و ... برای پرشدنش تلاش کرد اما اینها به صرف تلاش باقی میمونن. چون حفره، جای خالی نیست بلکه بخشی از کالبد روحه. باید همونطور که هست باقی بمونه. باد سرد هستی به من یادآوری میکنه که زندهام. درد، تنهاییه؛ درد پوچیه و این درد بخشی از «بودن»ـه.
همهی اینها نوید شوری تراژیک و باشکوه رو میدن.
من تنها هستم، پس هستم!