
اگر از اکثر افراد بپرسید آثار معروف پیت موندریان چیست، احتمالاً تصویری از مربعهای قرمز، آبی و زرد با خطوط سیاه را به یاد خواهند آورد.
بعضیها این آثار را شاهکار هنر مدرن میدانند.
بعضی دیگر معتقدند کودک هم میتواند چنین نقاشیهایی بکشد.
اما هر دو گروه معمولاً یک نکته مهم را نمیبینند.
آن خطوط ساده، نقطه شروع موندریان نبودند.
آنها نتیجه سالها مشاهده، مطالعه و حذف بودند.
بین سالهای ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۳، موندریان بارها و بارها یک درخت را نقاشی کرد.
او صرفاً در حال تمرین طراحی نبود.
در واقع روی یک سؤال کار میکرد.
«جوهره یک درخت چیست؟»
آیا درخت یعنی برگ؟
شاخه؟
رنگ؟
نور؟
یا ساختاری عمیقتر پشت تمام این جزئیات وجود دارد؟
هر نسخه جدید، بخشی از اطلاعات نسخه قبلی را کنار میگذاشت.
در اولین تابلو، هنوز طبیعت را میبینیم.
در نسخههای بعدی، فرمها هندسیتر میشوند.
تأثیر کوبیسم آشکار میشود.
شاخهها تبدیل به شبکهای از خطوط میشوند.
در پایان، دیگر درختی وجود ندارد؛ اما روابط میان نیروها، تعادل، ریتم و ساختار باقی ماندهاند.
این همان مسیری بود که بعدها به شکلگیری سبک نئوپلاستیسیسم انجامید؛ سبکی که به دنبال نمایش نظم بنیادین جهان با استفاده از خطوط عمودی و افقی و رنگهای اصلی بود.

تقریباً تمام محصولات موفق، در ابتدای مسیر ساده هستند.
اما با گذشت زمان، اتفاقی قابل پیشبینی رخ میدهد.
هر مشتری یک نیاز جدید دارد.
هر مدیر فروش قول یک قابلیت تازه را میدهد.
هر ذینفع ایدهای دارد.
هر تیم مهندسی فناوری تازهای معرفی میکند.
در نتیجه، محصول بهتدریج شبیه انباری از قابلیتها میشود.
از بیرون، این رشد به نظر میرسد.
اما از نگاه کاربر، اغلب فقط پیچیدگی افزایش یافته است.
اینجاست که مدیر محصول باید مانند یک هنرمند فکر کند، نه فقط یک برنامهریز.
او باید بتواند تشخیص دهد کدام قابلیت، بخشی از «جوهره محصول» است و کدام فقط تزئین آن.
وقتی درباره اضافه کردن یک قابلیت صحبت میکنیم، معمولاً فقط هزینه توسعه را میبینیم.
اما هر قابلیت جدید، زنجیرهای از هزینههای پنهان ایجاد میکند:
افزایش پیچیدگی رابط کاربری
افزایش بار شناختی کاربران
افزایش هزینه تست و تضمین کیفیت
افزایش هزینه نگهداری و رفع اشکال
دشوارتر شدن آموزش کاربران جدید
کند شدن تصمیمگیری برای توسعههای بعدی
افزایش بدهی محصول (Product Debt)
در بسیاری از موارد، این هزینهها از ارزشی که قابلیت جدید ایجاد میکند بیشتر هستند.
به همین دلیل است که حذف کردن، گاهی ارزشمندتر از ساختن است.
حذف کردن، نشانه شکست نیست.
نشانه بلوغ است.
هرچه محصول بالغتر میشود، مدیر محصول باید بیشتر از خود بپرسد:
اگر امروز از صفر شروع میکردیم، آیا این قابلیت را دوباره میساختیم؟
اگر پاسخ منفی است، چرا هنوز در محصول وجود دارد؟
آیا این قابلیت واقعاً مسئلهای را حل میکند یا فقط یادگاری از گذشته است؟
این همان سؤالاتی هستند که موندریان نیز به زبان هنر از خود پرسید.
او از خود نپرسید چگونه جزئیات بیشتری اضافه کند.
او پرسید چگونه میتواند حقیقت را واضحتر نشان دهد.

اگر به تاریخ محصولات بزرگ نگاه کنیم، متوجه میشویم که بسیاری از آنها دقیقاً همین مسیر را طی کردهاند.
موفقیت آنها فقط به دلیل قابلیتهای بیشتر نبوده است؛ بلکه به این دلیل بوده که توانستهاند پیچیدگی را از مقابل کاربر بردارند و تجربهای متمرکزتر خلق کنند.
کاربر، سادگی را دوست دارد.
اما رسیدن به آن، برای تیم محصول بسیار دشوار است.
چون حذف کردن، همیشه دردناک است.
هر قابلیت، زمانی برای کسی مهم بوده است.
هر صفحه، هزینهای برای ساخت داشته است.
هر ایده، طرفدارانی دارد.
بااینحال، اگر هدف ساخت محصولی ماندگار باشد، باید شجاعت حذف کردن را نیز داشت.
۱. به جای افزودن قابلیت، به دنبال آشکار کردن ارزش باشید.
هر Feature باید ارزش مرکزی محصول را تقویت کند، نه اینکه آن را در میان انبوهی از امکانات پنهان کند.
۲. حذف کردن یک مهارت است، نه یک شکست.
گاهی حذف یک قابلیت، بزرگترین خدمت به کاربران است.
۳. محصول بالغ، محصول شلوغ نیست.
بلوغ زمانی اتفاق میافتد که کاربر سریعتر، سادهتر و با اطمینان بیشتری به هدف خود برسد.
در مجموع باید یادمون باشه که، پیت موندریان ثابت کرد که شاهکارها با اضافه کردن ساخته نمیشوند.
آنها با حذف کردن شکل میگیرند و شاید به همین دلیل است که یکی از مهمترین مهارتهای یک مدیر محصول، توانایی گفتن یک کلمه باشد:
«نه.»
نه به قابلیتهایی که تمرکز را از بین میبرند، نه به پیچیدگیهای غیرضروری و نه به هر چیزی که مانع دیده شدن ارزش واقعی محصول میشود.
شاید بلوغ محصول، درست از همان لحظهای آغاز شود که جرئت میکنیم چیزی را حذف کنیم.