بیحس شدهام. اولین بار که متوجه این وضعیت شدم در راه برگشت به پادگان بود. اردیبهشت پارسال. مدت مرخصی به پایان رسیده بود و باید برمیگشتم. نمیتوانستم مثل خیلی از مسافران اتوبوس در حالت نشسته بخوابم. یکی از دو کتابی که در ساکم داشتم را برداشتم و با خود بردم داخل اتوبوس تا در مسیر بخوانم. «تازیانهٔ سلوک؛ مکتوبِ احمد غزالی به عینالقضات همدانی». خیلی وقت بود سمت متون عرفانی نرفته بودم. زمانی بخشی از نامههای عینالقضات را خوانده بودم و عاشقش شده بودم. این کتاب را هم به خاطر دیدن اسم او در عنوانش خریده بودم. شروع کردم به خواندن و نمیفهمیدم چطور صفحات یکی پس از دیگری پیش چشمم میآیند. مدتها بود عواطف انسانیام بیدار نشده بود. سنگ شده بودم. حالا که در حال ذوب شدن بودم میفهمیدم که سنگ شده بودم. اشک میریختم. ریز ریز و نمنم. طوری که مسافران دیگر متوجه نشوند. چه بلایی سر من آمده بود؟ چرا این قدر از خودم دور شده بودم؟ دلم برای خودم تنگ شده بود.

کتاب را همانجا در اتوبوس تمام کردم. رسیدم به ترمینال و با تاکسی خودم را به در پادگان رساندم. بعد از بازرسی وسایل و برگهٔ مرخصی از دژبانی گذشتم و راه افتادم به سمت آسایشگاه. تقریبا ده دقیقهای راه بود. ذهنم هنوز مشغول بود. مشغول کلمات صمیمانهٔ آن کتاب و مشغول حال و روز روح و روانم. وقتی رسیدم آسایشگاه در بسته بود. فهمیدم بچهها رفتهاند مرخصی ساعتی و کلید را هم با خود بردهاند. راهی نداشتم. خبری از تختخواب برای خستگی درکردن نبود. همانجا بیرون نشستم و کتاب دوم را از کیفم در آوردم. «فراتر از بودن» از کریستین بوبن. بیخود نبود که وقتی داشتم بار سفر میبستم این دو کتاب را از کتابخانه برداشته بودم. روحم داشت فریاد میزد که خسته است. رباتی شدهبودم از جنس گوشت و پوست. باید به یاد میآوردم که من هم میتوانم دوست داشته باشم و دوست داشته شوم. من هم آدم بودم و نیازمند شور زندگی. کریستین بوبن کار ناتمام احمد غزالی را تمام کرد. تیر خلاص را به من زد. وقتی عاشقانه در سوگ همسرش سخن میگفت به یادم میآورد که برای چه زندهایم. برای این که بستری باشیم برای جاری شدن عشق. حتی اینک که آن روز را به یاد میآوردم بغضی گلویم را میگیرد. بهترین خاطرهٔ دوران خدمت سربازی.

دوباره بیحسم. دوباره کلمات نمناک میخواهم. باید سر بچرخانم به سمت روشن وجود. باید دوباره هرم نفسهای عشق ذوبم کند تا شاید من هم حرفی برای گفتن داشته باشم. حرفی از جنس فریاد. همان که قیصر امینپور میگفت:
در انجماد سکون پیش از آن که سنگ شوم/ مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجتِ پولادیِ سکوتِ مرا /درون کورهٔ فریادِ خود مذاب کنید