
🌊داستان پنجم – صدای رود
نویسنده : همایون گرماب سری
راوی : رود نیل
منم… آب.
همانم که از آسمان میبارم و در زمین جاری میشوم.
آیینم پاکیست، جانم صبر است، و دلدارم… خداست.
روزی، از جانب او مأمور شدم تا رازی را در آغوش گیرم.
نوزادی کوچک… با قلبی به وسعت رسالت.
نامش را هنوز نمیدانستم،
اما چنان آرام در دل من آرمید که دانستم:
این کودک،
روزی دریاها را خواهد شکافت.
👶 تپش نخست، نوزادی در سبد
مادرش، دلش شکسته بود.
دل کندن از فرزند، نه کار هر کسیست.
اما از خدا شنیده بود:
«وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي…»
(و ما به مادر موسی وحی کردیم: او را شیر بده، و اگر بر او ترسیدی، او را به رود بیفکن، و مترس و اندوهگین مباش) (سوره قصص، آیه ۷)
و من، جاری بودم.
همراه با غصهی یک مادر،
و مأمور به مهربانی.
سبد را آرام بردم…
نه تند، که اشکش بیشتر نریزد.
نه کند، که جان کودک به خطر نیفتد.
👑 خانهی فرعون، دلِ آسیه
من رود نیلام…
اما آن روز، نه چون همیشه بودم.
نه آب بودم، که حامل یک پیام بودم.
و آنگاه، آسیه آمد.
همسر فرعون.
دلی از نور، زنی از خدا.
و با دستانش نوزاد را برداشت،
و نگاهی به آسمان کرد،
بیآنکه بداند آسمان، همان لحظه به او لبخند زد.
«وَقَالَتِ ٱمْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّةُ عَيْنٍ لِّي وَلَكَ…»
(و زن فرعون گفت: این کودک نور چشم من و تو خواهد بود) (سوره قصص، آیه ۹)
و آنگاه، موسی را به کاخ بردند.
و من، برای مدتی از او جدا شدم.
🔥 شعله و شبان
سالها گذشت…
او بزرگ شد، مرد شد.
و یک روز… گریخت.
بیابانها را پیمود، و در مدین شبان شد.
و من، گاهی شبانه به لبهای ترکخوردهاش میرسیدم.
او، در دل بیابان، نام خدا را زمزمه میکرد.
تنها، اما سرشار از نور.
🌿 درختی در آتش، صدایی از نور
روزی، بر کوه طور،
من باران شدم و زمین را شستوشو دادم.
و او آمد، با چوبدستی در دست.
و ناگاه، درختی آتش گرفت.
و صدایی بلند شد:
«إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَٱخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِٱلْوَادِ ٱلْمُقَدَّسِ طُوًى»
(منم پروردگار تو، کفشهایت را بیرون کن، تو در وادی مقدس طوی هستی) (سوره طه، آیه ۱۲)
و موسی، آن شب دیگر موسی نبود.
پیامبر شد.
برگزیده شد.
و به سوی مصر بازگشت.
🌊 بازگشت به من، و معجزهی شکافتن
و آنگاه، دوباره به من رسید.
اما نه آن نوزاد خاموش،
بلکه پیامبری با نور در نگاه و اطمینان در دل.
فرعون، با لشکری از ظلم و تازیانه، به دنبال او آمد.
قوم بنیاسرائیل، ترسان.
و موسی، آرام.
و به فرمان خدا، عصایش را بر من زد.
«فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ ٱضْرِب بِّعَصَاكَ ٱلْبَحْرَ فَٱنفَلَقَ…»
(و به موسی وحی کردیم: عصایت را بر دریا بزن. دریا شکافته شد…) (سوره شعراء، آیه ۶۳)
و من…
من که سالها او را در آغوش داشتم،
این بار، دو دیوار بلند از خویش ساختم.
راهی برای عبور نور.
فرعون آمد.
اما من، دوباره مأمور بودم.
مأمور به فروبردن ظلم.
🕊️ آرامش پس از طوفان
و موسی، سر به سجده گذاشت.
و قومش، در سکوتی پر از اشک، عبور کردند.
و من، تا سالها، یاد آن روز را در دل موجهایم نگه داشتم…