ویرگول
ورودثبت نام
همایون گرماب سری
همایون گرماب سریهر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
همایون گرماب سری
همایون گرماب سری
خواندن ۳ دقیقه·۸ ماه پیش

مجموعه داستان (قسمت پنجم)


🌊داستان پنجم – صدای رود

نویسنده : همایون گرماب سری

راوی : رود نیل

منم… آب.

همانم که از آسمان می‌بارم و در زمین جاری می‌شوم.

آیینم پاکی‌ست، جانم صبر است، و دلدارم… خداست.

روزی، از جانب او مأمور شدم تا رازی را در آغوش گیرم.

نوزادی کوچک… با قلبی به وسعت رسالت.

نامش را هنوز نمی‌دانستم،

اما چنان آرام در دل من آرمید که دانستم:

این کودک،

روزی دریاها را خواهد شکافت.

👶 تپش نخست، نوزادی در سبد

مادرش، دلش شکسته بود.

دل کندن از فرزند، نه کار هر کسی‌ست.

اما از خدا شنیده بود:

«وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي…»

(و ما به مادر موسی وحی کردیم: او را شیر بده، و اگر بر او ترسیدی، او را به رود بیفکن، و مترس و اندوهگین مباش) (سوره قصص، آیه ۷)

و من، جاری بودم.

همراه با غصه‌ی یک مادر،

و مأمور به مهربانی.

سبد را آرام بردم…

نه تند، که اشکش بیشتر نریزد.

نه کند، که جان کودک به خطر نیفتد.

👑 خانه‌ی فرعون، دلِ آسیه

من رود نیل‌ام…

اما آن روز، نه چون همیشه بودم.

نه آب بودم، که حامل یک پیام بودم.

و آن‌گاه، آسیه آمد.

همسر فرعون.

دلی از نور، زنی از خدا.

و با دستانش نوزاد را برداشت،

و نگاهی به آسمان کرد،

بی‌آن‌که بداند آسمان، همان لحظه به او لبخند زد.

«وَقَالَتِ ٱمْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّةُ عَيْنٍ لِّي وَلَكَ…»

(و زن فرعون گفت: این کودک نور چشم من و تو خواهد بود) (سوره قصص، آیه ۹)

و آن‌گاه، موسی را به کاخ بردند.

و من، برای مدتی از او جدا شدم.

🔥 شعله و شبان

سال‌ها گذشت…

او بزرگ شد، مرد شد.

و یک روز… گریخت.

بیابان‌ها را پیمود، و در مدین شبان شد.

و من، گاهی شبانه به لب‌های ترک‌خورده‌اش می‌رسیدم.

او، در دل بیابان، نام خدا را زمزمه می‌کرد.

تنها، اما سرشار از نور.

🌿 درختی در آتش، صدایی از نور

روزی، بر کوه طور،

من باران شدم و زمین را شست‌وشو دادم.

و او آمد، با چوبدستی در دست.

و ناگاه، درختی آتش گرفت.

و صدایی بلند شد:

«إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَٱخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِٱلْوَادِ ٱلْمُقَدَّسِ طُوًى»

(منم پروردگار تو، کفش‌هایت را بیرون کن، تو در وادی مقدس طوی هستی) (سوره طه، آیه ۱۲)

و موسی، آن شب دیگر موسی نبود.

پیامبر شد.

برگزیده شد.

و به سوی مصر بازگشت.

🌊 بازگشت به من، و معجزه‌ی شکافتن

و آن‌گاه، دوباره به من رسید.

اما نه آن نوزاد خاموش،

بلکه پیامبری با نور در نگاه و اطمینان در دل.

فرعون، با لشکری از ظلم و تازیانه، به دنبال او آمد.

قوم بنی‌اسرائیل، ترسان.

و موسی، آرام.

و به فرمان خدا، عصایش را بر من زد.

«فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ ٱضْرِب بِّعَصَاكَ ٱلْبَحْرَ فَٱنفَلَقَ…»

(و به موسی وحی کردیم: عصایت را بر دریا بزن. دریا شکافته شد…) (سوره شعراء، آیه ۶۳)

و من…

من که سال‌ها او را در آغوش داشتم،

این بار، دو دیوار بلند از خویش ساختم.

راهی برای عبور نور.

فرعون آمد.

اما من، دوباره مأمور بودم.

مأمور به فروبردن ظلم.

🕊️ آرامش پس از طوفان

و موسی، سر به سجده گذاشت.

و قومش، در سکوتی پر از اشک، عبور کردند.

و من، تا سال‌ها، یاد آن روز را در دل موج‌هایم نگه داشتم…

دلنور
۱
۰
همایون گرماب سری
همایون گرماب سری
هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید