
در حاشیهی روستایی دور، در وقتِ غروب، پیرمردی زندگی میکرد که از مردم کناره گرفته بود؛ آرام، بیادعا، و همچون پری، سبکرفتار و دلنشین. لباسش را از گیاهان بافته بود و روزیاش را با خشتزدن از خاک و آب به دست میآورد. خشتهایی که میساخت، نه فقط برای دیوار، بلکه برای دفاع بود—چنانکه روزی، در گور، همان خشتها سپرِ او شدند.
روزی جوانی خوشسیما و پرشور از راه رسید. با نگاهی تحقیرآمیز به پیرمرد گفت:
«این چه کاریست؟ چرا خود را خوار کردهای؟ این پیشه، کار خرهاست! برخیز، تیغ بر خاک مزن، که کسی نان را از تو دریغ نمیکند. این قالب را در آتش بینداز و خشت نو بساز!»
پیرمرد، بیآنکه برآشفته شود، با صدایی آرام پاسخ داد:
«جوانی مکن. این کار، پیشهی پیران است، نه بارکشیِ اسیران. من دست به این کار زدهام تا روزی، دست پیش تو دراز نکنم. دستکش کسی نیستم برای گنج، بلکه دستکشی میخورم از دسترنج خودم. اگر این رزق را وبال میدانی، پس حلالش ندان.»
جوان، شرمزده و گریان، از کنار پیر گذشت. فهمید که عزت، در ظاهر کار نیست، بلکه در نیت و استقلال است. پیرمرد، مردی بود که جهان را دیده بود و این راه را با آگاهی برگزیده بود.
برگردان شعر زیبای پیر مرد و جوان از حکیم نظامی گنجوی