
تا تحصیلم در هنرستان تموم شد ، ذات کنجکاویمو بیشتر بکار انداختم ، ولی وابسته به همون تنها نگری که هم زجر بود ، هم مفید .
با اینکه داخل محیط نه چندان سالمی میگذروندم ، بعضی وقتا زمان از دستم در میرفت و منم توی تلهِ پلکی افتادم که سه ماه متوالیم ، با ارادهای گذشت که تا الان باید تبدیل به عادتام میشد ؛ البته به همون قدرم ، واسم تازه نبود که معنای خوشبختیو جستجو میکردم ریشه به ریشه .
نه که آرامش دهنده بود با این روزگار ، هرچند از شاهرگی دارم مینویسم که به پای یکمی از عمر گرون گذشت ! یعنی همین امشبه که دونستم خوشبختی رو ، فقط خود برای خودمان قادریم معنا کنیم . از بچهای که خوشبختی رو در داشتن خوراکی میبینه ، تا بزرگسالی که مادیات رو ؛ نوجوانیم پلی این ها که مال خودمو « یادگیری » تمثیل کردم .
با این اطمینان که یادگیری نامحدوده ، ذهن رو جوان میکنه و نیمه دیگر تهی رو ، به اصالت میبخشه . هم اکنون خوشحالم که به یه تیکه جدید و ارزشمندی رسیدم . در مورد خودم پیشبینی میکنم که اون جای خالی نهایی ، اونی که مطمئناً کاملترم میکنه ، کسب تجربه به همراه آزمون و خطاست .
اینجاست که مشتاقم بپرسم در مورد این پازل درونی ، احیاناً به اندازه آموختن نامحدوده یا بنبستی هم داره ؟